رِیحوون نوشت🌱

رِیحوون نوشت🌱

که حرف هایم،بعد از من،به یادگار می مانند!....

آرزو؛

ریحانه پسندیده
یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴، 20:18
درحال بارگذاری..

تنها چیزی که میتونم بگم اینکه مراقب خودتون خیلیییی باشید... :)...!

این روزهای سیاه و غبارآلود هم بالاخره یه روز تموم میشه و خورشید طلوع میکنه...

امید داشته باشید و سبز بمونید رفقا🌿🌼¡

هیچ زمستونی نبوده که بعدش خبری از بهار نباشه:)!!!

اگه حتی یک درصد تا اون روز دووم نیوردم هم مهم نیست...

آرزو میکنم اونقدر غرق گرمای خوشبختی باشید که جای خالی من با خنده هاتون پر بشه:)))))

.

.

همیشه دوستدار شما... ریحوون؛

هزینه تماس

ریحانه پسندیده
چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴، 15:3
درحال بارگذاری..

سلام مامان قشنگِ من، سلام...

اولش خواستم یه متن خیلی رسمی بنویسم، اما دیدم اونقدر قلبت لطیفه که باید در نهایت صمیمانه بودن صحبت کنم...!

بعد تصمیم گرفتم یه نامه بنویسم و قشنگیای دنیا رو به قشنگیات تشبیه کنم و گره بزنم...

اما دیدم از همه قشنگیای دنیا، قشنگ تری....

دیدم که نمیتونم واژه هارو کنارِ هم بچینم، دیدم که چقدر قلمم در برابر وصفت ناتوانه...

برای همین سریع خودمو به اولین مغازه رسوندم تا شماره تو بگیرم و صدای قشنگت رو بشنوم....

اما اینبار صداتو ضبط میکنم، تا همیشه همراهم باشه، حتی وقتایی که از خونه دور میشم، تا وقتایی که یهو دلتنگی رو سرم آوار شد، تنها پناهم باشه...

تا دیگه هیچوقت تنها نباشم، که غم تمام وجودم رو نگیره!

اینبار صداتو ضبط میکنم مامان، قشنگ ترین صدای دنیا رو داری و منم صاحب قشنگ ترین آهنگِ دنیا میشم...

_الو، بفرمایید؟

مامان، همه دردات به جونم آخه! :)))

.

_برایِ مامآن

ریحوون.پ🍁

آذر خانوم

ریحانه پسندیده
جمعه سی ام آبان ۱۴۰۴، 19:28
درحال بارگذاری..

فکرشو بکنید فردا آذر خانوم، گیس هاشو می بافه، چمدونشو برمیداره و میاد....

اونوقت این همه قشنگی و برگای نارنجی و درختا رو می بینه:)....!

قدم هاش رو آروم و لطیف برمیداره تا قلب هیچ برگی آزرده و رنجور نشه...

محوِ این همه زیبایی میشه و بعدش تصمیم میگیره که برگ ها رو نارنجی تر کنه، درخت هارو در آغوش بگیره و بیشتر از قبل پاییزی کنه... :))))

گیس های آذر خانوم اینقدر بلنده که قراره با آخرین بادهای پاییزی، عطر موهاش همه جارو پر کنه:)....

حتی فکر کردنش هم دلنشینه، مگه نه؟...

.

_ریحوون.پ🍁

حیدرِ یغما

ریحانه پسندیده
یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴، 17:33
درحال بارگذاری..

حیدر عزیزم، اون روز رو یادته که سر زدم بهت؟

اومدم و با خودم شکلات اوردم و کلی حرف....!

کلی حرف نگفته که فقط می تونستم بیام و به تو بگم...

ته همه ی حرفامم می گفتم: حیدر عزیز...

امیدوارم که فقط از حرفای من خسته نشی، امیدوارم به حرفای من گوش کنی....

بعدش تازه فهمیدم که چقدر راحت شدم از حجم اون همه حرف...

از زنجیر واژه هایی که به دست هام بسته شده بود و انگار که بدون حرف زدن باهات، یه گره کور خورده بود!

اینبار که بیام پیشت، بازم با یه بغل حرفای نگفته ، کلی بغض های کهنه و خنده های چروکیده میام...

با یه دل بارونی و اما...

اما شهری که هنوز بارون بهش سر نزده...

بازم میام حیدر عزیز...

بازم میام و از تمام روزهایی که گذشت باهم حرف میزنیم...

شایدم شکایت کنم از بارونی که چرا پاییز شده و به خاکِ دلتنگ دل هامون هنوز سرنزده...

شایدم از پرنده های تشنه لب و درخت هایی که هنوز با وجود بادها قامتشون خم نشده بگم...

اینبار کلی حرف دارم ....

_ تِراپی؟

نه؛ ممنون من حیدر یغمارو دارم:)))

🕊رِیحوون.پ

خاطرات تو

ریحانه پسندیده
یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴، 20:44
درحال بارگذاری..

خرمالو هارا که شُستم، انگار در کاسه ی بلوری قلبم فرود آمدند...

فرود آمدند و جا خوش کردند، در عمق قلب کوچکم...

گلدان خسته ی واژه هایم، تا لبِ سرخ خرمالو هارا دید تَرَک برداشت؛

ترک برداشت و غنچه ی سکوتی بی پایان بر ژرف روزهایم تپید..

انگار قلب من، جز آواز آشنای خش خش برگ های پاییز چیز دیگری نمی شنید...

برگ هایی که همچو ثانیه ها، فرود می آمدند و سرانجام یک فصل می شدند...

و فصل ها از پی هم می رفتند و عمر من نیز می گذشت ....

پرده ها را که باد با دست هایش نوازش کرد، پنجره ها همه انعکاسِ لبخندِ خسته ی پاییز شدند....

و من هرگز ندانستم که این خاطرات تو بودند که در کاسه ی بلوری قلبم فرود آمده اند..

چه بی اختیار مرا غرق در خود می کردند، چه بی اختیار محوشان می شدم...

خاطرات تو.. ؛

فرود آمده بودند تا تقویم بیرنگِ روزهایم را، با دست های خود، پاییز کنند...!

.

👤ریحوون.پ

بویِ نور

ریحانه پسندیده
جمعه دهم مرداد ۱۴۰۴، 16:54
درحال بارگذاری..

من نمیدانم که تابستان در نگاهِ صبح،از نگاه گلبرگ ها و دشت ها،یا اصلا در نگاه مبهم فردا چه رنگی دارد،چه شکلی دارد؟...

یا اینکه آغشته به چه رنگیست؟...

نمیدانم که تا کنون چه تعاریفی برای تابستان نوشته اند،چه واژه هایی را صرف تفهیم روزهای تابستان به کار برده اند و چه واژه هایی را سروده اند....

برای من تابستان واژه ای ساده و دوست داشتنیست،واژه ای که آغوشِ گرم و مادرانه ی خود را گشوده است و یادآور این حقیقت است که او دوست دارد که در آهنگِ چشم های تیله ای او غرق شوم؛

برای من تابستان همیشه واژه ای صمیمی و ساده خواهد بود،آنقدر صمیمی که می توانم با او در کنارِ شیرینی خنده هایش،تکه ای از اندوهِ گذشته را به حال خود رها کنم؛

تابستان برایم همان دیرینه دوستی خواهد ماند که با دسته گلی از زندگی،به دیدار من می آید و با او به مهمانیِ لحظه ها می رویم و چاشنیِ زیستن را در امتدادِ ثانیه ها لمس می کنیم...

تابستان برایم تا همیشه همان قاچ های هندوانه و بازیِ کودکانه ی آفتاب و سایه ها به روی سطح ملتمس گونه های سرخِ زمین خواهد بود...

برای من تابستان،یادآورِ بویِ نور خواهد ماند؛

.

✍️رِیحوون.پ

احتمالِ گریستن؛

ریحانه پسندیده
چهارشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۴، 7:40
درحال بارگذاری..

دیگر نمیدانم چی چیزی حالِ بیمارِ مرا خوب میکند،دیگر نمیدانم!

از بس که در این حالِ بد گیر کرده ام،دیگر اصلا نمیدانم حالِ خوب یعنی چه؟....

از خودم مدام می پرسم:آخرین باری که واقعی خندیدی کی بود؟آخرین باری که واقعا حالت خوب بود،کی بود؟....

و هر بار به جواب های پوچ می رسم....

دیگر یادم نیست.... دیگر یادم نیست....!

یادم نمی آید این آخرین بارها را،حتی به غلط...

حتی به دروغ...!

گذشته از این ها،قبل ترها که اندکی گریه می کردم،آرآم میشدم،سبک میشدم،کمی از ان حجم اندوه را رها می کردم...

حتی برای مدتی هرچند کوتاه....!

ولی الان.....

میدانم که دیگر با گریه کردن نیز آرآم نمیشوم،سبک نمیشوم:)...

مثل ابر بهاری گریه میکنم و آسمان تقویم بی بهارم آبی نمیشود...!

دیگر این غم ها با اشک ریختن هم حل نمیشوند:)...

این تشویش،اضطراب؛

سکوت،حسرت،تنهایی؛

چگونه حل شوند؟...

چگونه...؟

ولی احتمال گریستن من هنوز هم بسیار است،اگرچه که میدانم پس از این گریستن،نه دردی دوا میشود،نه غمی می رود و نه دلم....

دلم دیگر سبک نمیشود....

میدانم؛

.

|برای این روزهای سخت|

👤رِیحوون.پ

چه فرقی داره آخه؟

ریحانه پسندیده
یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۴، 15:15
درحال بارگذاری..

شرق و غرب و جنوب و شمال....

برات بی معنی میشه وقتی که همه ی ایران یه تیکه از وجودته...!

وقتی که وجب به وجب این خاک رو دوست داری،عاشق آسمونش باشی،وقتی که .....

چه فرقی داره آخه؟هر پهپادی که دارن میزنن هر خونه ای که آوار میشه،هر اشکی که ریخته میشه انگار برای خودت داره اتفاق میوفته...🥀!

سردرگم،آشفته،پریشون

ریحانه پسندیده
شنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۴، 20:11
درحال بارگذاری..

اگه بهم بگن این روزا رو چه جوری میگذرونی؟

بهشون میگم سردرگم،آشفته،پریشون....

انگار که گم شدم، و حتی نمیدونم کدوم خیابون....

مثل بچه ای که دست مامانش رو رها میکنه و گم میشه....

بعد هم میزنه زیر گریه.....

اون وقت شاید یک نفر پیدا بشه و بهش بگه:چی شده بچه جون؟ناراحت نباش،بیا این شکلات رو بگیر،ناراحت نباش،اشکاتو پاک کن.....

تازه مامان اون بچه اینقدر دنبال بچه اش می گرده که بالاخره پیداش میکنه،دعواش میکنه و میگه:مگه نگفتم دستمو رها نکن؟....

مگه نگفتم کنارم بمون؟

در نهایتم با یک لبخند بغلش میکنه و میگه:خدارو شکر...‌

ولی خب میدونی چیه؟

انگار هیچکس قرار نیست از من بپرسه:چی شده؟ناراحت نباش،همه چی درست میشه!.....

انگار هیچکس دنبال من نمی گرده،هیچکس منو قرار نیست پیدا کنه.......

پیدام کنه و بگه:مگه نگفتم کنارم بمون؟....

مگه نگفتم که دستمو رها نکن.....؟

خیلی خب بسه دیگه،اشکاتو پاک کن.....

.

.

👤ریحوون_پِ

قفسه کتابخونه

ریحانه پسندیده
چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴، 20:48
درحال بارگذاری..

امشب این بَلا رو سر این قسمت کتابخونه درآوُردم:).....

نمیدونم که خوب شده یا نه،اما...

هر کدوم از اون گل های خشک شده، که به مرور زمان جمع شدن،یادآور کلی از خاطرات قدیمی منن:)

و تموم لحظه هایی که دنبال این بودم که چی بچسبونم،چیو کجا بذارم که مثلا قشنگ تر بشه به معنای واقعییی زندگی کردم:)))....

الانم میتونم ساعت ها بشینم و فقط بهشون خیره بشم....

چای نبات

ریحانه پسندیده
چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۴، 21:31
درحال بارگذاری..

ولی انگار چای نبات هم نمیتونه برای اونی که قلبش زخم خورده مرهم باشه....

نمیتونه دلتنگی رو از آدم دور کنه،نمیتونه حفره های تنهایی رو پر کنه....

چای نبات هم خیلی وقته که نمیتونه تکه های شکسته منو جمع و جور کنه.... :))

.

.

_ریحوون.پ

چهارخونه یِ بنفشِ گلدوزی شده

ریحانه پسندیده
جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴، 14:8
درحال بارگذاری..

یکی از قشنگیای زندگی؟...

همین لباس های جهارخونه که خیلی ساده هستند ولی نمیدونم چرا اینقدر به دل آدم می شینن...

یا مثلا لباس هایی که یه گلدوزی های کوچیک و ظریف هم دارن...

بعد فکر کنید من یک لباس دارم که هم رنگش بنفشه و هم چهارخونه است و هم گلدوزی داره...

حالا به نظر شما واقعا نباید آسمون منو بغل می کرد و میگفت:سلام ابر بنفش پوشِ قشنگِ من؟ :))))))

اُمید

ریحانه پسندیده
دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳، 15:25
درحال بارگذاری..

میگفت این نفس نیست که آدم رو زنده نگه میداره...

بهش میگفتم:منظورت چیه آخه؟

بعد یه نگاه بهم مینداخت و میگفت:به خودت نگاه کن آخه...

یه وقتایی شرایط اینقدر داغون میشه که نفسی برات نمی مونه اما بازم زنده می مونی...

اصلا کی گفته که هوا پر از اکسیژنه، کی گفته؟...

اصلا من میگم هوا باید پر از امید باشه...

آخه میدونی....

به نظرم امید از نفس کشیدن هم مهم تره..

چه جوری بگم؟

وقتی که امید داشته باشی انگار همه چی داری ها..

ولی امان از اون وقتی که دیگه امید نداشته باشی؛

دنیا برات مثل قفس میشه،تار و تاریک...

هر لحظه برات هزار سال میگذره و....

حالا اون وقت دیگه به چه دردت میخوره که نفس میکشی یا نه؟...

👤ریحآنه_پ

پِدر

ریحانه پسندیده
دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳، 14:22
درحال بارگذاری..

این روزها دیگر پدر، شبیه آن روزها نیست...

وقتی که میخندد چند چین و چروک ناقابل ‌که یادگار سختی هاییست که به تنهایی به دوش کشانده ،بر روی صورتش جاخوش میکند...

این روزها دیگر پدر،شبیه آن روزها نیست...

موهایش بیشتر از قبل سفید شده و چشم هایش...

چشم هایش آسمانی که بسیار تر از پیش،هوای باران دارد و میل به گریستن،در انتظار و در انتظار...

این روزها دیگر پدر شبیه آن روزها نیست...

اگرچه که هنوز استوار ایستاده اما...

آن روزها که من کودک بودم،پدر خنده هایش سبز تر بود...

پدر قبل ترها به جای سکوت در جیب کت پر کلاغی اش شور و شوق جوانی داشت و گیس هایش همرنگ چشم هایش بود

این روزها پدر دیگر شبیه آن روزها نیست؛

هنوز هم میتوان به او تکیه کرد،دست هایش را فشرد...

هنوز هم بیشتر از قبل میتوان اورا دوست داشت اما...

اما هیچوقت زمان به عقب برنمی گردد و پدر شبیه آن روزها نمیشود...

شبیه آن روزهایی که از امروز جوان تر بود :)✨️🌱

.

👤رِیحوون_پ

تکه ای از پاییزی که گذشت

ریحانه پسندیده
جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳، 14:13
درحال بارگذاری..

یک خزان دیگر هم چه زود گذشت:)....!

پاییز که برود،تنهاتر می شوم:)

دوباره تنهاتر باید بگریم،تنهاتر قدم بزنم،تنهاتر از خویش بگریزم و تنها تر از تنها شوم!...

ولی من به پاییز قول داده ام که به او وفادار باشم،در نبودش دلم را به باغچه ی بهاری حیاط گره نزنم و غروب های اندوهناک روز جمعه را فراموش نکنم...

من با پاییز عهد بسته ام که تا همیشه عاشق او باشم و زاده خزآن باقی بمانم:)🍂

"تکه ای از لحظه های پاییزی که گذشت🌧🍂:)))

👤ریحوون_پ

بغض در چشم

ریحانه پسندیده
سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳، 20:49
درحال بارگذاری..

هیچ وقت نفهمیدم بغض در گلو،چه حسی داره....

اینکه میگن یه بعض کوچولو توی گلوشون جا مونده یعنی چی؟

یا مثلا اینکه میشه بغض ها رو قورت داد یا حتی ترک بردارن و تکه های شکسته ی خودشونو بین اشک ها،قایم کنن...؟

من هیچوقت نفهمیدم بعض در گلو چه حسی داره....

چون وقتی غم لعنتی به سمت من هجوم می اورد بغض هامو قورت نمی دادم!

من همیشه بعض هامو توی چشمام جا میذاشتم....

بهش میگم:بغض در چشم.....

برای همینه که چشمام گاهی اوقات تار می بینه،نمیتونم فاصله های دور رو خوب ببینم یا مجبورم برای خوندن بعضی نوشته ها چشمامو ریز کنم تا بغض ها برن کنار و بتونم نوشته هارو بخونم....

مامان و بابا فکر کردن چشم هام ضعیف شده...

دکتر چشم پزشک هم بهم همینو گفت و اینجوری شد که عینکی شدم و مجبور شدم از پشت دوتا شیشه ی ته استکانی دنیا رو نگاه کنم....!

از اون روز بغض هام، پشت ویترین شیشه های عینکم جا خوش کردن....

روزهای زیادی گذشت اما هیچکس بعض هامو نخرید و چشم های من هنوز هم تار می دید....

و الان خیلی وقته که گذشته و بعض های پشت ویترین تبدیل شدن به جنس های کهنه و از مُد افتاده ای که هیچکس بهشون حتی نگاه هم نمی کنه....

مامان میگه:چشمات ضعیف تر شده و باید شیشه های ویترینت ته استکانی تر بشن....!

ولی من فقط بغض هام بیشتر شدن ....

و هنوز هم هیچکس متوجه نشده که من دچار دردی شدم که بهش میگن:بغض در چشم....

👤ریحوون.پ

چایی برات بریزم مادر؟

ریحانه پسندیده
جمعه پنجم مرداد ۱۴۰۳، 15:47
درحال بارگذاری..

حیاط خونه ی مادربزرگ،همون جاییه که از بچگی عاشقش بودم...

همیشه هم سبز بود،همیشه هم قشنگ بود؛

فرقی نمی کرد چه فصلی از سال یا چه ماه از سال،حیاط خونه ی مادربزرگ همیشه گرم ترین آغوشی بود که منو غرق خودش می کرد....

گذر زمان هیچ چیز رو عوض نکرد،روزهای سخت تموم نشدن،هنوز هم بعض توی گلوی من گاه و بی گاه جا خوش میکنه و هنوز هم....

هنوز هم حیاط خونه ی مادربزرگ،سبزترین پناهگاهی هست که میدونم میشه بهش پناه آورد....!

که میشه لحظه ای از رنج و محنت رها شد....

بهار با بوی شکوفه های تازه شکفته،تابستون با بوی گل های یاس و شمعدونی هایی که بهت لبخند میزنن،پاییز با بوی خاک بارون خورده و برگ های خشکی که خاک رو در آغوش می گیرن و زمستون در انتظار دیدن بهار....

حیاط خونه ی مادربزرگ هنوز هم بهترین پناه منه،با صدای مادربزرگی که میگه:چایی برات بریزم مادر؟....

جوراب با بویِ دریا

ریحانه پسندیده
یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳، 23:36
درحال بارگذاری..

با خواب هایم عهد بستم که هر شب یک گوشه از دنیا را در جستجوی زندگی زیر و رو کنم....!
شبی را در بیابان های سرد،شبی را در جنگل های سبز....!
دوردست ترین کوه هارا،حتی نغمه ی پرتگاه را...
گاهی هم آسمان بی انتها،میان ابرها،ستاره ها...
کوچه پس کوچه های بن بست شهر....
اما امروز،به هنگامه دمیدن صبح،هنگامی که آفتاب تن خود را به پنجره کوبید،چشم هایم پر از چکامه ی اشک بود....
لغزش انتظار اما....
انتظار هنوز در من طنین با شکوهش را می نواخت...
گویی این بار بیشتر از دیشب،در خواب خویش فرو رفته بودم...!
نمیدانم کدامین گوشه از این جهان را در جستجوی زندگی زیر و رو کرده بودم اما....
جوراب هایم،بوی دریا داشتند....!

👤(رِیحوون_پ)

بگذار تروا بسوزد

ریحانه پسندیده
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳، 19:11
درحال بارگذاری..

_خب من خودم خیلی اهل کتابای داستانی و رمان نیستم،اما این کتاب به طرز عجیبی قشنگ بود،لطیف بود،انگار که قبلا یه جا دیده بودمش:)

همونقدر آشنا و همونقدر غمناک.....

و میدونید،وایب این کتاب خیلی بهم نزدیک بود خیلی.....

کتاب(بگذار تروا بسوزد)،اثری زیبا به قلم ظریف خانم آناهیتا روان....

یک کتاب رمان کوچک و نسبتا کوتاهه که ترکیبی از احساساتی چون شادی،غم،اندوه و انتظار رو در خودش جای داده

واژه ها آنقدر زیبا در کنار هم نشسته اند و جا خوش کرده اند که می شود بوی انتظار را زیر لب حس کرد.‌...

و خب اگه دنبال یه کتاب هستید که با نوشته هاش آروم بشید،این کتاب حرف نداره!

اگر سراغ این کتاب رفتید،ابتدای کتاب،همینقدر زیبا آغاز میشه.....!

و تا انتها،شما رو مجذوب کلمات خودش میکنه....

و در نهایت جا داره که از خانم روان تشکر کنیم به خاطر خلق این اثر زیبا!

.

.

پ.ن: اون گل های زرد رو خودم چیدم....

از مزارع گل های زرد:)))

ادامه نوشته..

خرازی

ریحانه پسندیده
جمعه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳، 11:50
درحال بارگذاری..

امروز رفتم یه مغازه خرازی،خیلی کوچیک و دنج بود....

اما درونش برای خودش یه دنیاااا بود:))))

یه سمت از بالا تا پایین،کلی دکمه های رنگی و قشنگ داشت....

این سمت دیگه هم کلی مهره های رنگی....

کلی مهره های رنگارنگ...

یه بهشت کوچولو بود وسط شهر واسه خودش!

و اونجا بود که دلم خواست منم یه مغازه خرازی کوچولو داشته باشم!

تمام شهر

ریحانه پسندیده
چهارشنبه یکم فروردین ۱۴۰۳، 12:38
درحال بارگذاری..

مبهم است رد پای گذر ثانیه ها.....

ثانیه هایی که روی هم جمع میشوند و دقیقه می گردند

و دقایق ساعت می شوند و روزها و شب ها....

پس از آن هفته ها و ماه ها و سال ها....

به عقب که می نگرم می فهمم که چقدر زودتر از آنچه که تصورش را میکنم،می گذرند....

نمیدانم چگونه رسیده ام به اینجا و چگونه گذشت؟

چقدر زود لحظه ی خداحافظی با ۱۴۰۲ رسید و او را با همه خوبی ها و بدی هایش بوسیدم و گفتم:خدانگهدار.....

خدانگهدار سالی که با تمام تجربه هایش گذشت...

شب هایی که به اجبار صبح شد،زمین خوردن هایی که به اجبار به ادامه دادن ختم شد و اشک هایی که بعض بودند و گاه می ترکیدند و....

محکوم ادامه دادن بودم و ادامه دادن و ادامه دادن...

و چه مبهم است ردپای گذر ثانیه ها....

کاش میتوانستم فروردین را در آغوش بگیرم،محکم،خیلی محکم....

و آنقدر در آغوشش گریه کنم که تمام شهر بارانی شود....

بنفش

ریحانه پسندیده
پنجشنبه دهم اسفند ۱۴۰۲، 15:7
درحال بارگذاری..

آسمون زندگی یه روزایی آبیِ آبیه و خورشید طلایی وسط آسمون بهت چشمک میزنه....

اما یه روزایی هم ابری و خاکستریه و اون وقته که منم دلم مثل اون میگیره....

اونوقت میشینم یه گوشه و باهم دیگه گریه میکنیم....

آسمون منو به آغوش میکشه و منم توی آغوشش گم میشم...

آسمون زندگی......

اما امروز آسمون زندگی بنفش بود:))))!💜🎨

فراموش نمی شوند

ریحانه پسندیده
پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۲، 12:42
درحال بارگذاری..

نمی توان آدم ها را فراموش کرد....!

مخصوصا آنهایی را که روزی در اعماق وجودت خانه داشتند،مخصوصا آنهایی که روزی هم صحبت تو بودند...!

نمی توان آنها را فراموش کرد‌‌‌.....

هر چقدر هم که بگذرد باز هم در گوشه قلبت باقی می مانند...

فصل ها تغییر می کنند اما آنها فراموش نمی شوند که نمی شوند که نمی شوند...!!

و با یاد آنها گاه در چشمانت غم جولان می دهد و گاه لبخندی کوتاه گوشه ی لبت می نشیند اما....

فراموش نمی شوند:)))!

هست بهار...!

ریحانه پسندیده
دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۲، 13:40
درحال بارگذاری..

سرد بود و ملال انگیز....

خالی از شور و اشتیاق....

تهی از یک واژه ی دل انگیز....

زمستان را می گویم؛

اما اگر نبود،بهاری هم وجود داشت...؟

که گرمای خورشید،چه لذتی داشت وقتی از سردی او غافل بودیم؟

شوق دیدن رنگین کمان

شوق بوسه ی آفتاب

شوق دیدن بهار....

گرچه زرد و پژمرده ای اما....

هست بهار.....

هست بهار....!

گاهی اوقات

ریحانه پسندیده
یکشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۲، 13:47
درحال بارگذاری..

گاهی اوقات بی حوصله ترین می شوم...

با خودم می گویم:چرا تمام نمی شوم؟

و چرا هنوز نفس در رگ های کهنه پوشم جریان دارد؟

گاه آسمان با همه وسعتش هم کوچک می شود و می بارد....

گاهی اوقات....

من در همان گاهی اوقات جا مانده ام....

مادر

ریحانه پسندیده
چهارشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۲، 19:19
درحال بارگذاری..

عاشق؟.....

که عشق است هر چین و چروک خط خنده شیرین تو برای من....!

چشمانت که جوانه های امید،جان می گیرند....

و گرمی گرانبار دست های پر مهر تو که خانه ایست برای دل بی پناه من....

و پناه من در این طوفان روزگار ،تنها وجود توست....

که وجود تو......

که عشق است هر پیچش گیسوی تو:)!...

روز جهانی درونگراها

ریحانه پسندیده
سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲، 17:45
درحال بارگذاری..

من یه درونگرام....!

از دید جامعه سرد و بی روح و گاهی هم منزوی و افسرده دیده می شم....

من هر وقت که می خوام شروع کنم به صحبت با خودم میگم:

الان اینو بگم که چی بشه؟

اخه این حرف ها چه تاثیری توی زندگی من داره؟

همدردی کنم که چی؟؟؟

من بیشتر مواقع در خودم زندگی میکنم.....

بیشتر از اینکه با جسمم سفر کنم،با جسمم حرف بزنم،با جسمم نگاه کنم....

بیشتر درون خودم زندگی میکنم!....

درون من که هیچکس نمیتونه ببینه!....

من یه درونگرام!....

دنیای خیالم خیلی بزرگه و بی انتها و در دنیای واقعی دوستای محدودی دارم.....

من یه دنیای بزرگ درون خودم دارم؛فقط برای خودم...

یه درونگرا.....

یه درونگرا که اومده بگه:

امروز ۲ ژانویه روز جهانی درونگراهاست.... :)))

.

.

دورترین مقصد

ریحانه پسندیده
شنبه نهم دی ۱۴۰۲، 21:0
درحال بارگذاری..

این روزها.....

این روزها چه سخت میگذرند!....

هرچند که شمارش روزها و شب ها از شمارش خارج است و میگذرد اما....

این روزها چه سخت میگذرند!...

که شاید بگذرند و شاید روزی تمام شوند اما.....

نمیدانم چه زخمی از خودشان به یادگار میگذارنند....

که میتوانم بعد از رفتن این روزهای دلگیر،با زخم او دست و پنجه ها نرم کنم و دوباره به روی زمین قدم گذارم......

که حجم زخم هایشان،با این من چه میکند؟

که چه سخت است این روزها،این شب ها و این روزها.....

این دقایق هرچند دلگیر و کوتاه.....

و من کنون در این غبار بلاتکلیفی و منزل آسایشم....

دورترین مقصد من!...

به ستوه آمده ام

ریحانه پسندیده
جمعه یکم دی ۱۴۰۲، 10:53
درحال بارگذاری..

من از این بازی کلمات،از این حروف بی معنای سرد

که تظاهر می کرد جز حقیقت هیچ نمی گوید...

من از این بازی کلمات فرسوده،به ستوه آمده ام.....

که چرا حرف هایش،با آنچه در قلب می پنداشت،یکرنگ نبود؟

شاید او یک بی خبر بود،بی خبر از حقیقت تلخی که در چشمانش جولان می خورد

و چرا نمی دانست که چشم هایش،حقیقت را عریان کرده اند؟؟

که نیازی به این بازی کلمه ها و حروف نیست....!!

چرا که چشمانش....

که چشم هایش،حقیقت را عریان کرده اند:))!

پناه

ریحانه پسندیده
دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲، 23:37
درحال بارگذاری..

خوب راستش اینکه به غم مبتلا شوی یا نه....

اینکه غرق باتلاق ضجه های سختی شوی یا نه...

به دست تو نیست و تو تصمیم گیرنده نیستی!...

یک روز،در یکی از همین صبح ها،یا شاید هم یک غروب غمناک....

کسی چه میداند؟شاید هم در یک شب که پژواک صدایی به صدایی نمی رسد....

غم در خانه ی دلت را کوبید و تو به اجبار همه در ها را به رویش گشودی و شاید خوش عطر ترین چایی و شیرین ترین شیرینی را هم به صرف پذیرایی از این مهمان ناخوانده ارمغان آوردی اما....

راستش را بخواهی این انتخاب ما نیست که چه زمان و کی مبتلا به غم شویم اما....

ای کاش عزیزم اگر به غم مبتلا شدی،پناهی هم داشته باشی:)!