
هیچ وقت نفهمیدم بغض در گلو،چه حسی داره....
اینکه میگن یه بعض کوچولو توی گلوشون جا مونده یعنی چی؟
یا مثلا اینکه میشه بغض ها رو قورت داد یا حتی ترک بردارن و تکه های شکسته ی خودشونو بین اشک ها،قایم کنن...؟
من هیچوقت نفهمیدم بعض در گلو چه حسی داره....
چون وقتی غم لعنتی به سمت من هجوم می اورد بغض هامو قورت نمی دادم!
من همیشه بعض هامو توی چشمام جا میذاشتم....
بهش میگم:بغض در چشم.....
برای همینه که چشمام گاهی اوقات تار می بینه،نمیتونم فاصله های دور رو خوب ببینم یا مجبورم برای خوندن بعضی نوشته ها چشمامو ریز کنم تا بغض ها برن کنار و بتونم نوشته هارو بخونم....
مامان و بابا فکر کردن چشم هام ضعیف شده...
دکتر چشم پزشک هم بهم همینو گفت و اینجوری شد که عینکی شدم و مجبور شدم از پشت دوتا شیشه ی ته استکانی دنیا رو نگاه کنم....!
از اون روز بغض هام، پشت ویترین شیشه های عینکم جا خوش کردن....
روزهای زیادی گذشت اما هیچکس بعض هامو نخرید و چشم های من هنوز هم تار می دید....
و الان خیلی وقته که گذشته و بعض های پشت ویترین تبدیل شدن به جنس های کهنه و از مُد افتاده ای که هیچکس بهشون حتی نگاه هم نمی کنه....
مامان میگه:چشمات ضعیف تر شده و باید شیشه های ویترینت ته استکانی تر بشن....!
ولی من فقط بغض هام بیشتر شدن ....
و هنوز هم هیچکس متوجه نشده که من دچار دردی شدم که بهش میگن:بغض در چشم....
👤ریحوون.پ