احتمالِ گریستن؛
دیگر نمیدانم چی چیزی حالِ بیمارِ مرا خوب میکند،دیگر نمیدانم!
از بس که در این حالِ بد گیر کرده ام،دیگر اصلا نمیدانم حالِ خوب یعنی چه؟....
از خودم مدام می پرسم:آخرین باری که واقعی خندیدی کی بود؟آخرین باری که واقعا حالت خوب بود،کی بود؟....
و هر بار به جواب های پوچ می رسم....
دیگر یادم نیست.... دیگر یادم نیست....!
یادم نمی آید این آخرین بارها را،حتی به غلط...
حتی به دروغ...!
گذشته از این ها،قبل ترها که اندکی گریه می کردم،آرآم میشدم،سبک میشدم،کمی از ان حجم اندوه را رها می کردم...
حتی برای مدتی هرچند کوتاه....!
ولی الان.....
میدانم که دیگر با گریه کردن نیز آرآم نمیشوم،سبک نمیشوم:)...
مثل ابر بهاری گریه میکنم و آسمان تقویم بی بهارم آبی نمیشود...!
دیگر این غم ها با اشک ریختن هم حل نمیشوند:)...
این تشویش،اضطراب؛
سکوت،حسرت،تنهایی؛
چگونه حل شوند؟...
چگونه...؟
ولی احتمال گریستن من هنوز هم بسیار است،اگرچه که میدانم پس از این گریستن،نه دردی دوا میشود،نه غمی می رود و نه دلم....
دلم دیگر سبک نمیشود....
میدانم؛
.
|برای این روزهای سخت|
👤رِیحوون.پ