خاطرات تو

خرمالو هارا که شُستم، انگار در کاسه ی بلوری قلبم فرود آمدند...
فرود آمدند و جا خوش کردند، در عمق قلب کوچکم...
گلدان خسته ی واژه هایم، تا لبِ سرخ خرمالو هارا دید تَرَک برداشت؛
ترک برداشت و غنچه ی سکوتی بی پایان بر ژرف روزهایم تپید..
انگار قلب من، جز آواز آشنای خش خش برگ های پاییز چیز دیگری نمی شنید...
برگ هایی که همچو ثانیه ها، فرود می آمدند و سرانجام یک فصل می شدند...
و فصل ها از پی هم می رفتند و عمر من نیز می گذشت ....
پرده ها را که باد با دست هایش نوازش کرد، پنجره ها همه انعکاسِ لبخندِ خسته ی پاییز شدند....
و من هرگز ندانستم که این خاطرات تو بودند که در کاسه ی بلوری قلبم فرود آمده اند..
چه بی اختیار مرا غرق در خود می کردند، چه بی اختیار محوشان می شدم...
خاطرات تو.. ؛
فرود آمده بودند تا تقویم بیرنگِ روزهایم را، با دست های خود، پاییز کنند...!
.
👤ریحوون.پ
ماییم که بی هیچ سرانجآم خوشیم!