رِیحوون نوشت🌱

رِیحوون نوشت🌱

که حرف هایم،بعد از من،به یادگار می مانند!....

مهربان بودن،مهربان ماندن

ریحانه پسندیده
شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲، 17:29
درحال بارگذاری..

این را برای تویی می نویسم که خسته شده ای....

خسته از اینکه هرچقدر مهربان بودی،کوبیدند تورا بر زمین....

و آنقدر که مراقب دل های این و آن بودی؛

این و آن مراقب دل تو نبودند....

_عزیز مهربان من سلآم!...

مهربان بودن به زور و قدرت نیاز ندارد؛

اما این مهربان ماندن است که به زور و بازویی فراوان نیاز دارد...

در این دنیا مهربان ماندن هنر است....

چرا که این روزها،رنگ مهربانی از قلب های خیلی از انسان ها،کوچ کرده است و به وادی ناشناخته ی غربت رفته است....

و من و تو؛

در این دیار بی رنگ و لعاب که مهربان بودن را برگزدیم؛

باید قوی باشیم و قوی بمانیم؛

چرا که خیلی ها مهربان بودنمان را پای احمق بودن و سادگی مان خواهند گذاشت....

اما تو مهربان بمان!...

و مبادا در پیچ و خم کوچه ها،دل خودت را جا بگذاری و گم کنی....

مراقب دل این و آن باش و مراقب دل خویش،بیشتر....

یادت نرود که خدا....

خدای مهربان تر از من و تو؛

مراقب ماست و او هرگز دیدگانش را بر ما نمی بندد

پس مهربان باش و مهربان بمآن♡.......

که تو هنرمندترین مهربان این شهر خواهی بود..‌.

از خودم...

ریحانه پسندیده
جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲، 15:38
درحال بارگذاری..

حالم از خودم بهم میخورد....

مهربان بودم؛

مهربان بودنم را به حساب وظیفه گذاشتند؛

احترام گذاشتم؛

خودشان را گم کردند....

قضاوت نکردم،

تا توانستند قضاوتم کردند؛

ناراحتی ام را کتمان کردم

تصور کردند،چیزی نگفتند!...

و در آخر بدهکار شدم.....

من حالم از خودم،بهم میخورَد

نیاز دارم....

ریحانه پسندیده
شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲، 16:40
درحال بارگذاری..

نیاز دارم؛

مدتی تنها بودن را....

در خود فرو رفتن را!.....

اینکه خویش را آوار کنم و بسازم خویشتن را،از نو.....

نیاز دارم؛

مدتی از همه شهر دور بشوم....

آنقدر دور که به نقطه ای کوچک و مبهم تبدیل شوم....

که دگر هیچکس نداند کجا هستم و چه میکنم؟

که کنجی برای خویش،برگزینم و خویش را آوار کنم.....

تا توانم؛

منی بسازم از نو:))).....

اشتباه

ریحانه پسندیده
پنجشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۲، 18:37
درحال بارگذاری..

شاید اشتباه این بود که زیادی قوی بودیم....

نیاز داشتیم گریه کنیم اما....

خنده ای مستانه سر دادیم....

حالمان خوب نبود اما گفتیم:

خوب هستیم؛خیلی خوب....

که لب پرتگاه بودیم،که هر لحظه امکان داشت با تمام وجود پرت شویم در پرتگاه غم....

اما تظاهر می کردیم که با غم بیگانه ایم.....

شاید این اشتباه از اینجا آغاز شد که تظاهر می کردیم؛

زیادی قوی هستیم.... !

ای من

ریحانه پسندیده
پنجشنبه چهارم آبان ۱۴۰۲، 20:33
درحال بارگذاری..

بیا و با خودت غریب نباش؛

گاه بنشین پای حرف های ریز و کوچک خودت،

تکیه کن به خودت و تا آخرِ درد و دل های خودت را گوش کن....

بگو به او:

که مراقبش هستی،هوای او را داری...

که اگرچه هیچکس تو را نفهمید

اما من،تورا می فهمم و از دور مراقب تو هستم...

ای من.....

بیا و با خودت غریب نباش:))!