رِیحوون نوشت🌱

که حرف هایم،بعد از من،به یادگار می مانند...

رِیحوون نوشت🌱

دو کتاب از آلبرکامو در یک قاب

سلاممم:)

امیدوارم حالتون خوب باشه...🌱

قراره در یک قاب و در یک پست دوتا کتابِ جالب و خفن بهتون معرفی کنم...

مطمئنم از خوندنشون پشیمون نمیشید، و بعد از خوندنشون مثل من از قلم آلبرکامو متحیر میشید، و اگه از قبل این کتاب هارو خونده باشید قطعا حرف های منو تائید می کنید:)))

قلم آلبرکامو اینقدر مرموز و قشنگه که من هر کدوم از این کتابارو در کمتر از یک روز تموم کردم🫠🌱

در واقع قلم کامو بهم اجازه نمیداد که کتابو کنار بذارم...

و اما حالا...

📜 سوءتفاهم(نمایشنامه):

مردی با هویتی پنهان و چمدانی پر از پول، به خانه‌ای برمی‌گردد که نامش دیگر در آن نیست. مادر و خواهر، مسافرخانه‌دارانی که شب‌ها مهمان‌های تنها را با لبخندی مضحک به خواب ابدی می‌فرستند، او را غریبه‌ای خوش‌شانس می‌بینند. نقشه‌ی قتل کشیده می‌شود—اما مرد،‌ راز خود را فاش نمی‌کند. او می‌خواهد دیده شود، نه شناخته. در اتاقش، نام خود را بر لب نگه می‌دارد، چون ایمان دارد عشق مادر از چهره‌اش فراتر می‌رود. اما مادر در تاریکی، پسر را نمی‌شناسد. چاقو فرود می‌آید. فریاد آخرین هدیه‌ی اوست. وقتی پرده کنار می‌رود، سه نفر در برابر سه پرسش می‌ایستند: «اگر کسی که کشتی، خود تو بودی، چه؟...

بیگانه (رمان):
مِرسو، کارمند بی‌احساس الجزایری، در پی مرگ مادرش، واکنشی عادی نشان نمی‌دهد و روز بعد از خاکسپاری، رابطه‌ای عاشقانه آغاز می‌کند. او درگیر ماجرای همسایه‌اش می‌شود و بدون انگیزه‌ای مشخص، زیر آفتاب سوزان، یک عرب را می‌کشد. در دادگاه، او نه به‌خاطر قتل، بلکه به‌خاطر بی‌احساسی‌اش در برابر مرگ مادر محکوم می‌شود و در مواجهه با پوچی جهان، سرنوشت خود را می‌پذیرد.

پوچی مشترک: در هر دو اثر، جهان نسبت به انسان بی‌تفاوت است و شخصیت‌ها در «سوتفاهم» یا «بیگانگی» با آن روبه‌رو می‌شوند.

ریحانه پسندیده
یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵
22:7
درحال بارگذاری..

روز جهانی عاشقان کتاب

دیروز روزِ جهانی عاشقان کتاب بود:)

با تاخیر تبریک بگم قبول می کنید دیگه؟🥲

راستش واقعااا خوشحالم که یه روز تصمیم گرفتم یه وبلاگ بزنم و کتابایی که می خونم رو اینجا به اشتراک بذارم

نمیدونید چقدر از اینکارم احساس خوبی دارم و چقدر خوشحالم که درکنارتونم :)))🌱

بودنتون باعث خوشحالیه عمیق قلبِ منه^^

روزتون مبارک همه عاشقانی که در کتاب ها بیشتر غرق شدید تا در دنیای واقعی...

و هر کتاب سفریست پر ماجرا...🌱🌙..

ریحانه پسندیده
دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵
8:20
درحال بارگذاری..

دیوار ترک خورده

دیوار ترک خورده ی گوشه ی حیاط در قلب کوچک خود، اندوهی بی انتها را اندوخته بود...

در قلب کوچکش جهانی از غم، مچاله شده بود..

ترک های ریز و درشت او، هرکدام یادگار دست سرد بادها بودند که در روزگاری دراز، بی امان از کنار او گذشته بودند و زخمی به ارمغان آورده بودند...

ترک های دیوار یادگارِ تمام روزهایی بودند که او به اجبار ایستاده بود...!

و اگرچه پیر و فرتوت تر از همیشه، ثانیه های زندگانیِ منفور خویش را میگذراند اما امید داشت...

امید به دیدارِ ریشه ی گل های همیشهِ بهاری که به او تکیه زده بودند....

ایستاده بود، نه از برای خویشتن، بلکه برای همیشه بهار ماندنِ دیگری...!

تکیه گاه بود، از برای سبزترین گلدانِ حیاط...

و چقدر اندوهناک است قصه ی دل سپردن دیوار ِ ترک خورده ی حیاط به ریشه ها....!

چرا که هرگز ریشه ها را نخواهد دید و هرگز در عمق قلب شکسته ی او، بهار نخواهد رویید...!

✍️ریحانه پسندیده

ریحانه پسندیده
شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵
11:7
درحال بارگذاری..

The Elephant man

اینم یکی دیگه از کتابایی که به زبان انگلیسی خوندم... :)

قضیه داستان اینکه یه مردی به دلیل یک بیماری نادر شبیه به فیل میشه...!

یعنی از لحاظ جثه و شکل ظاهری چیزی شبیه به یک فیل نسبتا غول پیکر...

و خب در جامعه وقتی که حضور پیدا می کنه و از لحاظ ظاهری مورد قضاوت صورت می گیره باعث میشه که تبدیل به یک فردِ تنها و غمگین بشه...!

و حتی مورد توهین، طعنه و سرزنش دیگران قرار می گیره ..

و به هرحال داستان در اندوهناک ترین حالت ممکن، جایی که فکر می کنی چقدر همه چیز داره خوب پیش میره، تموم میشه:)...

.

من این کتابو خیلی دوست داشتم چون با مردِ فیلی در تمام لحظه هایی که کتابو می خوندم همراه بودم و فهمیدم که حتی از کوچک ترین چیزها هم میشه اندکی لذت برد ... :)!!

میشه حتی زندگی کرد با دلیل های کوچیک و ساده...

.

ریحانه پسندیده
شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵
11:10
درحال بارگذاری..

من جنوبی نیستم اما...

من جنوبی نیستم اما الان تمام وجودم جنوبه!...

دلم شکسته از صدای انفجار شبانه، تمام فکرم شده مردم جنوب، تمام لحظه هام پر شده از تصویر بچه های معصومی که بی گناه کشته میشن، خونه هایی که آوار میشن و آرزوهایی که گم میشن.....

برای خورشیدی که پشت ابر های سیاه گم میشه و آخرین کورسوی امیدی که بین همهمه ی اشک تاریک میشه...

من جنوبی نیستم اما دلم شکسته از این حجم اندوه و غم!...

دلم پر می کشه برای هر وجب خاکِ جنوبِ ایرانم ولی....

قامتم خم شده از این حجم درد و با خودم می گم:

لابد اولین نخلی هستم که قامتم می شکنه و دلم هنوزم شوقِ پرواز داره...

لابد اولین نخلی هستم که یه چشمم اشکه و یه چشمم رقص خورشید و زمان....

اولین نخلی که جنوبی نیست ولی دلش پر شده از حسرت رویای محال...؛

پر از حسرتِ لبخندِ جنوب، پر از پروازِ خیال‌..

✍️رِیحانه پسندیده

ریحانه پسندیده
چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵
13:11
درحال بارگذاری..

جدی گرفتمش؛

هر وقت که نقاشی های قدیمی مو نگاه می کنم، با خودم می گم:

چیشد که یهو اینقدر زندگی رو جدی گرفتی؟

چیشد که یادت رفت یه روز عاشق نقاشی کشیدن بودی؟

عاشق اینکه ساعت ها سرگرم نقاشی کشیدن بشی، غرق بوی گواشی که تازه خریدی...؟

و هیچ وقت هم نتونستم به جواب منطقی و درستی برسم!..

امشب هم ناخودآگاه چشمم به جودی آبود عزیزم افتاد که مدت ها پیش روی یه قطعه چوب کشیدمش و به یک تکه چوب زندگی رو بخشیدم:)...!

و متوجه شدم مدت هاست که نقاشی نکشیدم، مدت هاست به یه تیکه چوبِ بی جون، زندگی و رنگ نبخشیدم!...

ولی آخه چیشد که یهو اینقدر زندگی رو برای خودم جدی کردم؟

جدی گرفتمش و درگیر دغدغه هایی شدم که برای من نبود:)!...

ریحانه پسندیده
جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵
0:5
درحال بارگذاری..

شهید ماکان نصیری؛

ماکان قشنگم، خوشبحالت...
چقدر خدا محکم در آغوشت گرفت ...🫂
جوری که بعد از گذشت صد روز گفتن ما هیچ نشونه ای از پیکر شهید ماکان نصیری پیدا نتوستیم بکنیم..!
ببخش مارو اگه اشک ریختیم، اگه فریاد زدیم و اگه چشم به راه یه نشونی ازت روی این زمین خاکی بودیم..‌.
و نفهمیدیم که چقدر در آغوش خدا غرق شدی:))🕊🫂
ولی مگه میتونیم فراموشت کنیم؟...
هرچقدر هم که بهونه بیاریم برای آروم شدن دل هامون... میدونیم که فایده نداره:)!
میدونیم که بازم به یادت قراره اشک توی چشمامون جا خوش کنه...
بمیرم برای چشمای پاک و معصومت ماکانِ عزیزم:)
🕊رِیحوون.پ
ریحانه پسندیده
دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵
22:0
درحال بارگذاری..

پنجه ی میمون (The monkey's paw)

در این مدت دوتا کتاب انگلیسی خوندم:)

البته خیلی گرامرش و کلماتش سخت نبود، تصمیم گرفتم از یک کتاب نسبتا ساده شروع کنم...!

اسم این کتاب پنجه میمون (The monkey's paw) هست...

این کتاب در اصل ترسناکه و من وقتی این موضوع رو فهمیدم که کتابو خوندم و تموم شد🥲😂...

ولی در بطن همه ترسی که در این کتاب هست، یه مفهوم قشنگگ و دوست داشتنی هم داره که احساس میکنم هیچوقت نباید یادمون بره!...

کتاب در مورد پنجه میمونی هست که جادوییه و سه تا از آرزوهاتو برآورده میکنه، اما مشگل اینجاست که اگه چیزی رو بهت بده، در قبالش چیز دیگه ای از زندگیت گرفته میشه!..

یه جورایی این درس رو یادآوری میکنه که در زندگی هرچیزی که به دست بیاری باید در قبالش چیز دیگری رو رها کنی!

یا اگه خیلی به نداشته هات در زندگی فکر کنی، کم کم داشته هات رو هم از دست میدی...!

در نهایت این کتاب با وجود ترسناک بودن خیلی برام دوست داشتنی شد و در عمق دلم فرو نشست:)..

و این بود از اولین تجربه ی کتاب انگلیسی خوندن...

پ.ن: این کتاب خیلی خفنههه نسخه ی فارسیش هم موجوده ... :)

از خوندنش پشیمون نخواهید شد:)🕊

ریحانه پسندیده
دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵
14:39
درحال بارگذاری..

اسکله ی امن

کتاب‌ها اسکله‌ی امن من بودند.

منی که همیشه در کتاب‌ها زندگی کردم

و انسان‌های کتاب را از انسان‌های خیابان بیشتر دوست داشتم...

-جمیل‌مریچ

ریحانه پسندیده
چهارشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۵
22:37
درحال بارگذاری..

این نیز بگذرد

نخستین باری که غم بر دلم نشست را یادم نیست...

آن روزها شاید به اندازه ی یک جوانه ی کوچک بود اما این روزها غم من اندازه درختی تناور است که در زمستان هم میوه ی آشفتگی میدهد...

نخستین بار را یادم نیست؛

اما با خودم می گفتم:عیبی ندارد...

مدتی خواهد ماند و این نیز بگذرد....

و من بیهوده با امیدهای واهی دردهای خویش را تسکین می دادم و به صورت گریان و آشفته ام نقابِ من حالم خوب است، می زدم......

با خنده های پوشالی عمق بی انتهای فریادهای پر محنتم را لبریز می کردم و با صبری که به لب رسیده بود،ادامه میدادم...

نخستین غم را یادم نیست اما همه این روزها را که تنها تظاهر کرده ام به خوب بودن به یاد دارم...

روزهایی که اگرچه از درون شکسته بودم اما اصرار من هنوز بر ایستادن و ادامه دادن بود...!

نخستین غمی که نمی دانستم تا ابد تکرار او مرا غرق خواهد کرد و نخستین بار و نخستین بار و نخستین بار...

هنوز هم که هنوز است، با وجود اینکه میدانم مرا ترک نمی کند، روبه روی آینه در چشمان خسته ی خویش می نگرم و می گویم:این نیز بگذرد...

👤ریحانه_پسندیده

ریحانه پسندیده
جمعه پانزدهم خرداد ۱۴۰۵
17:9
درحال بارگذاری..

منطق الطیر عطارِ نیشابوری

دلمممم برای معرفی کتاب تنگ شده بود...

دلم برای اینجا بودن، نوشتن و سپری کردن لحظات در کنارِ شما:)!

و حالا اومدم با کتابی که زیادیییی فلسفی و عرفانی هست:)🌱

کتاب منطق الطیر عطارِ نیشابوری که درباره تعدادی پرنده هست که تصمیم می گیرن سفری طولانی رو پشت سر بذارن تا به سیمرغ برسن...

اون ها باید از وادی های بسیار خطرناک گذر بکنن تا به مقصد برسن...

تعدادی از پرنده ها همون لحظه منصرف میشن،تعدادی در راه می میرن و تسلیم میشن

تا اینکه فقط سی مرغ در نهایت به مقصد می رسن و وقتی که به دنبال سیمرغ میگردن در تمامی آینه ها فقط تصویر خودشون دیده میشه و اونجاست که می فهمن سیمرغ در واقع همون سی مرغِ باقی مانده اند:)))

_قطعا خوندن نسخه اصلی منطق الطیر عطار میتونه سنگین و سخت باشه و نثر کهنی داره...

پس پیشنهاد میکنم این کتاب رو از نشری که خوب باشه تهیه کنید:)))

اگه هم که میتونیدددد نسخه ی اصلی این کتاب رو به راحتی بخونید خوشا به سعادتون🌱🥲...!

و خودم این کتابوووو خیلی دوست داشتم و خیلی از حرفای عطار نیشابوری لذت بردم...🫠🫶

راستی ....

فریدالدین ابوحامد محمد عطار نیشابوری مشهور به شیخ عطّار نیشابوری (۱۱۴۶م/۵۴۰ق -۱۲۲۱م/۶۱۸ق) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد و در ۶۱۸ هجری به هنگام حملهٔ مغول به قتل رسید...

ریحانه پسندیده
یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵
12:44
درحال بارگذاری..

دبستان دخترانه میناب

دبستان دخترانه میناب...💔!

دبستانی که صبح روز شنبه در تاریخ ۱۴۰۴/۱۲/۹ به زیر هجوم باروت و موشک منفجر شد...!

و صدای مهیب انفجار با وجود صدای مادران داغ دیده ی این فرزندان بی گناه و معصوم خاک سرزمینم، دیگر شنیده نمی شد و آنچه که به گوش می رسید تنها صدای فریاد اشک ها بود!.....

و ما هرگز یادمان نخواهد رفت که چه گل های معصومی را از دست داده ایم...

و ما هرگز یادمان نخواهد رفت که چقدر مادر و پدر در داغ فرزندانشان هزار بار مرده اند و زنده شدند...

ما هرگز فراموش نخواهیم کرد....

تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد ...

لالا لالا

گل پر پر

نبینی درد

نبینی غم!...🖤

لالا لالا

گل بی تاب

هرجا هستی

خدا به همرات...

.

🕊رِیحوون_پ

ریحانه پسندیده
چهارشنبه ششم خرداد ۱۴۰۵
11:57
درحال بارگذاری..

مرگ‌ ایوان ایلیچ

تعریف این کتابو زیاد شنیده بودم و مدت ها بود که به لیست کتابایی اضافه شده بود که دوست داشتم بخونمش...!

پیشنهاد می کنم که شما هم این کتابو بخونید چون این کتاب یکی از قشنگترین کتاب های فلسفی هست که میشه خوند...

امیدوارم که هیچوقت بین جدال مرگ و زندگی گیر نکنیم

امیدوارم که اگر زنده ایم، واقعا زندگی کنیم!....

امیدوارم هیچوقت بین دغدغه های پوشالی زندگی گم نشیم و زندگی کردن صرفا یه عادت هر روزه نشه...!

هرچند که میدونم چقدر سخته که این روزها و این ثانیه هارو با لبخندی حتی تظاهری گذروند!...

.

تیکه کتاب های کتاب مثل همیشه در ادامه مطلب‌‌...

دلتون پر اُمید... آمین🌙🌻

ادامه مطلب ..
ریحانه پسندیده
دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴
23:1
درحال بارگذاری..

ای کاش تموم شه غم ها

مامان، بغلم کن تا ببینی چقدر شکسته ام...

مامان نگاهم کن و ببین چقدر پیر شدم...!

ببین چقدر درد دارم، چقدر دلخسته ام...

ای کاش تموم شه غم ها، دردها، خستگیامون!

ای کاش تموم شه دیگه...

بسه قوی بودن، به خدا بسه این همه جنگیدن.... :)💔

ریحانه پسندیده
جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴
12:19
درحال بارگذاری..

سقوط

این چند مدت چند آثار از آلبرکامو رو خوندم که یکی از آثار این نویسنده، سقوط بود!

سقوط آخرین کتابِ این نویسنده هست و جنبه ی اخلاقی و فلسفی داره...!

در واقع محور داستان فردی هست که زندگی خودش رو برای خواننده بازگو میکنه...

مدام با خودش حرف می زنه و خودش رو مورد سرزنش قرار میده

ولی چرا؟...

این کتاب در واقع نشون میده که یک آدم چقدر در زندگی به قضاوت دیگران می پردازه، چقدر نسبت به مسائل مهم میتونه بی تفاوت باشه، چقدر میتونه ریاکارانه لحظه هاشو بگذرونه و فاصله ها بین حرف هاش و آنچه که در دلش میگذره وجود داشته باشه....!!

و این کتاب فردی رو نشون میده که روزی با وجود اینکه حتی تصورش رو هم نمی کرده که این روز فرا برسه اما در برزخ همون قضاوت ها و بی تفاوتی های خودش، غرق میشه!...

امیدوارم که این کتاب رو بخونید و از قلم آلبرکامو لذت ببرید:)!

.

.

ریحانه پسندیده
شنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۴
7:37
درحال بارگذاری..

لاله دمیده!

از خون جوانان وطن لاله دمیده:)!

از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایۀ گل بلبل ازین غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج‌رفتاری ای چرخ!

چه بد کرداری ای چرخ! .....

ریحانه پسندیده
جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴
10:31
درحال بارگذاری..

موقت

سلام ....

حالتون خوبه...؟

.

.

ریحانه پسندیده
سه شنبه هفتم بهمن ۱۴۰۴
19:4
درحال بارگذاری..

شبیه وطن

می گویند هر کسی شبیه به جایی می شود

که به آن تعلق دارد؛

پس من شبیه وطنم شده ام...

غمناک، خسته، رنجیده، زخمی و در عمق نا امیدی امیدوار...

ریحانه پسندیده
سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴
17:28
درحال بارگذاری..

نام تمام مردگان یحیاست

خوشحالم که تونستم تا قبل از تموم شدن پاییز، یکی از آثار دیگه ی عباس معروفی عزیز رو تموم کنم:)

خوشحالم و با تموم کردنش هم به همون اندازه ناراحت شدم، پاییزم نارنجی تر و غم انگیز تر شد:)

بادهای پاییزی، آخرین برگ های دفتر روزهای منو با خودشون بردن و من دوباره بیشتراز قبل غرق قلم آقای معروفی شدم..

گیر کردم بین گذشته ای که نمی گذشت و آینده ای که در راه بود!

گیر کردم بین تموم واژه های این کتاب، کتابی که سی سال نوشتنش طول کشید...!

طول کشید چون قرار بود شعر باشه و فکر کنم آقای معروفی اونقدر محو شخصیت ها شد و غرقِ اندوهِ واژه های خودش، که قافیه کم اورد و آخر داستانی شد که آهسته به دلت می نشست، بدون اینکه حتی خودت بفهمی چرا و چطور؟...

خوشحالم که یک اثر دیگه از معروفی عزیزم رو خوندم و حال و هوای سالِ بلوا رو دوباره تجربه کردم، دوباره سفر کردم به سنگسر، به گذشته ها، به لحظه ها...

و باید بگم که:

ممنونم آقای معروفی عزیز که هربار با خوندن آثار ارزشمندت، اندوهی دلنشین و دوست داشتنی رو بهم هدیه میدی :)!

ریحانه پسندیده
سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴
16:50
درحال بارگذاری..

هزینه تماس

سلام مامان قشنگِ من، سلام...

اولش خواستم یه متن خیلی رسمی بنویسم، اما دیدم اونقدر قلبت لطیفه که باید در نهایت صمیمانه بودن صحبت کنم...!

بعد تصمیم گرفتم یه نامه بنویسم و قشنگیای دنیا رو به قشنگیات تشبیه کنم و گره بزنم...

اما دیدم از همه قشنگیای دنیا، قشنگ تری....

دیدم که نمیتونم واژه هارو کنارِ هم بچینم، دیدم که چقدر قلمم در برابر وصفت ناتوانه...

برای همین سریع خودمو به اولین مغازه رسوندم تا شماره تو بگیرم و صدای قشنگت رو بشنوم....

اما اینبار صداتو ضبط میکنم، تا همیشه همراهم باشه، حتی وقتایی که از خونه دور میشم، تا وقتایی که یهو دلتنگی رو سرم آوار شد، تنها پناهم باشه...

تا دیگه هیچوقت تنها نباشم، که غم تمام وجودم رو نگیره!

اینبار صداتو ضبط میکنم مامان، قشنگ ترین صدای دنیا رو داری و منم صاحب قشنگ ترین آهنگِ دنیا میشم...

_الو، بفرمایید؟

مامان، همه دردات به جونم آخه! :)))

.

_برایِ مامآن

ریحوون.پ🍁

ریحانه پسندیده
چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴
15:3
درحال بارگذاری..

هنر رفتار با زنان

چند وقت پیش یک اثر دیگه از آرتور شوپنهاور رو خوندم و بی نهایت ذهنم رو درگیر کرددددد

اگه آثار شوپنهاور رو بخونید شما هم مثل همه کسایی که اثارش رو می خونن متحیر خواهید شد...

آرتور فیلسوفی هست که صریح، دقیق، موشکافانه حرف می زنه....

تلخ و تاریک و غم‌انگیز :)...

اگرچه آثار شوپنهاور در طول زندگی خود تا حد زیادی ناشناخته بود، اما تأثیر عمیقی بر نسل های بعدی، متفکران و نویسندگان گذاشت.....

قشنگ ترین بخش کتاب:

و خلاصه که بعد از گذشت این همه زمان که خوندمش نمیدونمم درمورد این کتاب چی بگم!!

خلاصه که چند تا از تیکه کتاب های این کتاب رو در ادامه ملطب میذارم:))))

که با هم‌بخونیمشون و درموردشون صحبت کنیم:)

ادامه مطلب ..
ریحانه پسندیده
جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴
9:17
درحال بارگذاری..

مردی به نام‌ اُوه

مردی به نام‌ اوه، چقدر این کتاب دوست داشتنی و دل انگیز هست.....

از همان اولین ملاقات من و اوه فهمیدم که چقدر او غرق در خاطرات گذشته ی خود و اندوهِ دیرینه ایست که توان او از آن ها کمتر است....

در رمان چندین بار گفته می شود که «اوه» مردی متعلق به زمانه‌ای دور در گذشته است. اگرچه او در قرن بیست و یکم زندگی می کند، اما از نظر ذهنی در دنیایی ساکن است که دیگر در واقعیت وجود ندارد

دنیایی که در آن، یک مرد فقط زمانی مرد است که بیرون از خانه کار کند، دنیایی که نقش های کاملا مشخص و متمایز برای زنان و مردان در آن وجود دارد، و آدم ها به جای استفاده از سیستم ها و دستگاه های خودکار، کارهایشان را خودشان انجام می دهند.

از آنجایی که «اوه» محصور در خاطرات گذشته‌ی خود است، این خاطرات باعث می شوند احساسی از بیزاری و بیگانگی نسبت به همه‌ی افرادی در او شکل بگیرد که احساسی مشابه با او ندارند. اما رمان درنهایت، نشان می دهد که می توان از خاطرات گذشته برای خلق تغییراتی مثبت در دنیای پیرامون استفاده کرد...

اوه، هر بار که به فکر خودکشی می افتاد مسیری برای ادامه دادن و زیستن پیدا می کرد...

دلیلی می یافت تا خاطره ای جدید بسازد....!

خاطرات گذشته اش را در آغوش بگیرد و برای ساختن خاطراتِ جدید، نفس بکشد!....

ریحانه پسندیده
دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴
23:2
درحال بارگذاری..

آذر خانوم

فکرشو بکنید فردا آذر خانوم، گیس هاشو می بافه، چمدونشو برمیداره و میاد....

اونوقت این همه قشنگی و برگای نارنجی و درختا رو می بینه:)....!

قدم هاش رو آروم و لطیف برمیداره تا قلب هیچ برگی آزرده و رنجور نشه...

محوِ این همه زیبایی میشه و بعدش تصمیم میگیره که برگ ها رو نارنجی تر کنه، درخت هارو در آغوش بگیره و بیشتر از قبل پاییزی کنه... :))))

گیس های آذر خانوم اینقدر بلنده که قراره با آخرین بادهای پاییزی، عطر موهاش همه جارو پر کنه:)....

حتی فکر کردنش هم دلنشینه، مگه نه؟...

.

_ریحوون.پ🍁

ریحانه پسندیده
جمعه سی ام آبان ۱۴۰۴
19:28
درحال بارگذاری..

خوشبحالتون:)

قفسه ی آخر کتابخونم، مخصوص کتابای قدیمیه:)....

بعضیاشون بیشتر از بیست سال سن دارن، بعضیاشون بوی جوونی های آقاجون رو میده و تعدادیشونم برای مامان بوده....

میشه حتی کتابایی هم پیدا کرد که مربوط به دوران کودکی خودم بودن:)))

قلب این کتابا اینقدر ظریفه که اگه بخوای برگه هاشونو ورق بزنی باید اونقدر آروم و لطیف ورق بزنی تا مبادا ترک برداره!...

هر برگه تکه ای خاطرات گذشته است و یادآور روزهایی که گذشت...

این بخش کتابخونه بوی قدیمارو میده، اون قدیما که شاید حال همه مون خیلی بهتر از این روزا بوده:)

قدیم هایی که زندگی ها رنگی تر بود، قلب ها نزدیک تر....

لبخند ها پر رنگ تر.... :)

امروز آروم دَرِ گوششون، بهشون گفتم: خوشبحالتون:)

.

_ هفته ی کتاب و کتاب خوانی مبآرک🌱🕊!

ریحانه پسندیده
پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۴
22:41
درحال بارگذاری..

چالش

ممنون از عسل قشنگم برای دعوتتتت:)🌌💐

عمیقاااا وبلاگ همه رو دوستتت دارم و مهمون ناخونده ی وبلاگ های قشنگتونم هرچند که شاید گاهی نظر ندممم:)!

وبلاگ هایی که بیشتر مهمونشونم و نظر میدم:

عسل جانم🩷

نرگسییی💜

سمانه عزیزم(تیکه کتاب)💙

صبا نوشت:)💚

از جنس زندگی🫂

Me🫀

Mooi🌈

گلی💐

🌿take me to the rooftop

:)!

ریحانه پسندیده
دوشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۴
14:13
درحال بارگذاری..

حیدرِ یغما

حیدر عزیزم، اون روز رو یادته که سر زدم بهت؟

اومدم و با خودم شکلات اوردم و کلی حرف....!

کلی حرف نگفته که فقط می تونستم بیام و به تو بگم...

ته همه ی حرفامم می گفتم: حیدر عزیز...

امیدوارم که فقط از حرفای من خسته نشی، امیدوارم به حرفای من گوش کنی....

بعدش تازه فهمیدم که چقدر راحت شدم از حجم اون همه حرف...

از زنجیر واژه هایی که به دست هام بسته شده بود و انگار که بدون حرف زدن باهات، یه گره کور خورده بود!

اینبار که بیام پیشت، بازم با یه بغل حرفای نگفته ، کلی بغض های کهنه و خنده های چروکیده میام...

با یه دل بارونی و اما...

اما شهری که هنوز بارون بهش سر نزده...

بازم میام حیدر عزیز...

بازم میام و از تمام روزهایی که گذشت باهم حرف میزنیم...

شایدم شکایت کنم از بارونی که چرا پاییز شده و به خاکِ دلتنگ دل هامون هنوز سرنزده...

شایدم از پرنده های تشنه لب و درخت هایی که هنوز با وجود بادها قامتشون خم نشده بگم...

اینبار کلی حرف دارم ....

_ تِراپی؟

نه؛ ممنون من حیدر یغمارو دارم:)))

🕊رِیحوون.پ

ریحانه پسندیده
یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴
17:33
درحال بارگذاری..

ناطور دشت(ناتور دشت)

ناطور دشت یا شاید هم ناتور دشت....

کتابی بود که به خاطر گفتارِ صادقانه و رکِ بودنش به سمتش رفتم

اول برام خیلی جالب بود و شیرین، ولی بعدش که کم کم فهمیدم قضیه از چه قراره، شاید برام از شیرینی کیک کاکائویی هم تلخ تر شد!

این قصه راجب یک پسر نوجوان هفده ساله بود که به خاطر مردودی در چند درسش از مدرسه اخراج میشه!

و از ترس اینکه نمیتونه برگرده به خونه و به پدرش این ماجرا رو بگه...

چند روز در جامعه ی نابسامان و پر هرج و مرج آمریکا رها میشه...

هولدن کالفیلد نوجوانی هفده ساله بود که در لحظهٔ آغاز رمان در یک مرکز درمانی بستری هست و ظاهراً قصد داره همه ماجراهایی که پشت سر گذرونده رو را برای کسی تعریف کنه و همین کار رو هم می‌کنه و رمان نیز بر همین پایه شکل می‌گیره.

تمام ماجراهای داستان طی همین سه روزی (شنبه، یک‌شنبه و دوشنبه) که هولدن از مدرسه برای رفتن به خانه خارج می‌شه اتفاق می‌افته اون تصمیم میگیره که تا چهارشنبه که نامهٔ مدیر راجع به اخراج او به دست پدر و مادرش می‌رسه و آب‌ها کمی از آسیاب میوفته، به خونه برنگرده به همین خاطر، از زمانی که از مدرسه خارج می‌شه، دو روز رو سرگردان و بدون مکان مشخصی سپری می‌کنه و این دو روز سفر و گشت و گذار، نمادی هست از سفر هولدن از کودکی به دنیای جوانی و از دست دادن معصومیتش....

هولدن در این چند روز متوجه میشه که جامعه پیچده تر از اون چیزیه که حتی تصورش رو می کرده، جامعه ای که صرفا خیلی چیزهاش بر پایه ی ظاهر شکل گرفته...

دروغ هایی که میشنوه،چهره های نقاب زده....!

و همونجاست که شاید تصمیم میگیره نگهبان دشت باشه،ناتورِ دشت باشه و معصومیت دنیای پاک و صادق بچه هارو از پرتگاه جامعه ی بزرگسالی نجات بده....

;همه اش مجسم می کنم چندتا بچه ی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می کنن، هزار هزار بچه ی کوچیک و هیچ کی هم اونجا نیس، منظورم آدم بزرگه، غیر من. منم لبه ی یه پرتگاه خطرناک وایسادم و باید هر کسی رو میاد طرف پرتگاه بگیرم، یعنی اگه یکی داره می دوئه و نمی دونه کجا داره می ره من یه دفه پیدام می شه و می گیرمش. تمام روز کارم همینه. ناتور دشتم. می دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کار رو بکنم. با این که می دونم مضحکه.....;

ریحانه پسندیده
جمعه نهم آبان ۱۴۰۴
9:39
درحال بارگذاری..

سرانجام؛

ولی اونقدر این شعر رو خوندم و تکرارش کردم...

خلاصه هر جایی که تصورش کنید نوشتمش....

که قاب گوشیمو خاله تبدیل به همچین شاهکاری کرد:)....

ترکیب شعرِ مولانا با دست خط خاله باعث شده که قلبم یه لبخند عمیق بزنه:))))..

.

گویند سرانجام ندارید شما...

ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم... :)!

_مولانآ♥️>>>

ریحانه پسندیده
سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴
21:1
درحال بارگذاری..

خاطرات تو

خرمالو هارا که شُستم، انگار در کاسه ی بلوری قلبم فرود آمدند...

فرود آمدند و جا خوش کردند، در عمق قلب کوچکم...

گلدان خسته ی واژه هایم، تا لبِ سرخ خرمالو هارا دید تَرَک برداشت؛

ترک برداشت و غنچه ی سکوتی بی پایان بر ژرف روزهایم تپید..

انگار قلب من، جز آواز آشنای خش خش برگ های پاییز چیز دیگری نمی شنید...

برگ هایی که همچو ثانیه ها، فرود می آمدند و سرانجام یک فصل می شدند...

و فصل ها از پی هم می رفتند و عمر من نیز می گذشت ....

پرده ها را که باد با دست هایش نوازش کرد، پنجره ها همه انعکاسِ لبخندِ خسته ی پاییز شدند....

و من هرگز ندانستم که این خاطرات تو بودند که در کاسه ی بلوری قلبم فرود آمده اند..

چه بی اختیار مرا غرق در خود می کردند، چه بی اختیار محوشان می شدم...

خاطرات تو.. ؛

فرود آمده بودند تا تقویم بیرنگِ روزهایم را، با دست های خود، پاییز کنند...!

.

👤ریحوون.پ

ریحانه پسندیده
یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴
20:44
درحال بارگذاری..

دختری که رهایش کردی

دختری که رهایش کردی....

چه اسم لطیف و غمناکی، مگه نه؟

این رمان واقعا منحصر به فرد بود.... :)

ولی بذارین یک حقیقتی رو بگم!

شاید حدود یک سال پیش این کتاب رو از کتابخونه قرض کردم، با خوندن چند صفحه انگار هیچی نفهمیدم و فقط بین هجوم یه عالمه کلمه گم شدم!

برای همین نخوندمش و نخونده به کتابخونه برگشت:)!

تابستون امسال یک روز که رفتم کتابخونه، اولین قفسه ای که چشمم بهش خورد قفسه ی کتابای جوجو مویز بود و دختری که رهایش کردی انگار داشت بهم چشمک میزد...!

اما جالب اینجاست که وقتی دوباره به امانت گرفتم و خوندم اینبار هم تا صفحه ۲۵ کتاب هیچی نفهمیدم!

واقعا اعصابم خورد شد، می خواستم دوباره نخونده برگردونمش...

اما ادامه دادم، ادامه دادم...

و اینجوری شد که دیگه نتونستم دیر تمومش کنم:))))))!!!!

دختری که رهایش کردی....

یک رمان عاشقانه نوشته‌ی جوجو مویز، این رمان بعد از انتشار در سال ۲۰۱۲ نامزد بهترین رمان سال شد. در واقع، علاوه بر اینکه یک رمان عاشقانه محسوب می‌شه، شجاعت زن‌ها رو به تصویر می‌کشه...

نقطعه ی قوت این‌کتاب این هست که اگرچه یک کتابه اما...

دوتا داستان متفاوت،شخصیت های متفاوت در دو سال مختلف و در دو مکان مختلف بیان میشه

اما جوجو مویز خیلی قشنگ این دوتا داستان رو بهم دیگه پیوند میده و یه جایی بهم برخورد می کنن ......

من این کتاب رو یکبار رها کردم و حالا خوشحالم که تونستم بخونمش و جزء کتاب هایی باشه که دوستش دارم....

و اونقدر دوستش دارم که دوست دارم‌ شما هم بخونیدش و رهاش نکنید:)

حتی تیکه کتاب هاشو.... !

.

تیکه کتاب های این کتاب در ادامه مطلب هست:)))

ادامه مطلب ..
ریحانه پسندیده
چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۴
19:32
درحال بارگذاری..