نام تمام مردگان یحیاست

خوشحالم که تونستم تا قبل از تموم شدن پاییز، یکی از آثار دیگه ی عباس معروفی عزیز رو تموم کنم:)
خوشحالم و با تموم کردنش هم به همون اندازه ناراحت شدم، پاییزم نارنجی تر و غم انگیز تر شد:)
بادهای پاییزی، آخرین برگ های دفتر روزهای منو با خودشون بردن و من دوباره بیشتراز قبل غرق قلم آقای معروفی شدم..
گیر کردم بین گذشته ای که نمی گذشت و آینده ای که در راه بود!
گیر کردم بین تموم واژه های این کتاب، کتابی که سی سال نوشتنش طول کشید...!
طول کشید چون قرار بود شعر باشه و فکر کنم آقای معروفی اونقدر محو شخصیت ها شد و غرقِ اندوهِ واژه های خودش، که قافیه کم اورد و آخر داستانی شد که آهسته به دلت می نشست، بدون اینکه حتی خودت بفهمی چرا و چطور؟...
خوشحالم که یک اثر دیگه از معروفی عزیزم رو خوندم و حال و هوای سالِ بلوا رو دوباره تجربه کردم، دوباره سفر کردم به سنگسر، به گذشته ها، به لحظه ها...
و باید بگم که:
ممنونم آقای معروفی عزیز که هربار با خوندن آثار ارزشمندت، اندوهی دلنشین و دوست داشتنی رو بهم هدیه میدی :)!
ماییم که بی هیچ سرانجآم خوشیم!