حیدرِ یغما

حیدر عزیزم، اون روز رو یادته که سر زدم بهت؟
اومدم و با خودم شکلات اوردم و کلی حرف....!
کلی حرف نگفته که فقط می تونستم بیام و به تو بگم...
ته همه ی حرفامم می گفتم: حیدر عزیز...
امیدوارم که فقط از حرفای من خسته نشی، امیدوارم به حرفای من گوش کنی....
بعدش تازه فهمیدم که چقدر راحت شدم از حجم اون همه حرف...
از زنجیر واژه هایی که به دست هام بسته شده بود و انگار که بدون حرف زدن باهات، یه گره کور خورده بود!

اینبار که بیام پیشت، بازم با یه بغل حرفای نگفته ، کلی بغض های کهنه و خنده های چروکیده میام...
با یه دل بارونی و اما...
اما شهری که هنوز بارون بهش سر نزده...
بازم میام حیدر عزیز...
بازم میام و از تمام روزهایی که گذشت باهم حرف میزنیم...

شایدم شکایت کنم از بارونی که چرا پاییز شده و به خاکِ دلتنگ دل هامون هنوز سرنزده...
شایدم از پرنده های تشنه لب و درخت هایی که هنوز با وجود بادها قامتشون خم نشده بگم...
اینبار کلی حرف دارم ....
_ تِراپی؟
نه؛ ممنون من حیدر یغمارو دارم:)))
🕊رِیحوون.پ
ماییم که بی هیچ سرانجآم خوشیم!