این روزها.....
این روزها چه سخت میگذرند!....
هرچند که شمارش روزها و شب ها از شمارش خارج است و میگذرد اما....
این روزها چه سخت میگذرند!...
که شاید بگذرند و شاید روزی تمام شوند اما.....
نمیدانم چه زخمی از خودشان به یادگار میگذارنند....
که میتوانم بعد از رفتن این روزهای دلگیر،با زخم او دست و پنجه ها نرم کنم و دوباره به روی زمین قدم گذارم......
که حجم زخم هایشان،با این من چه میکند؟
که چه سخت است این روزها،این شب ها و این روزها.....
این دقایق هرچند دلگیر و کوتاه.....
و من کنون در این غبار بلاتکلیفی و منزل آسایشم....
دورترین مقصد من!...