رِیحوون نوشت🌱

رِیحوون نوشت🌱

که حرف هایم،بعد از من،به یادگار می مانند!....

شبیه وطن

ریحانه پسندیده
سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴، 17:28
درحال بارگذاری..

می گویند هر کسی شبیه به جایی می شود

که به آن تعلق دارد؛

پس من شبیه وطنم شده ام...

غمناک، خسته، رنجیده، زخمی و در عمق نا امیدی امیدوار...

نام تمام مردگان یحیاست

ریحانه پسندیده
سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴، 16:50
درحال بارگذاری..

خوشحالم که تونستم تا قبل از تموم شدن پاییز، یکی از آثار دیگه ی عباس معروفی عزیز رو تموم کنم:)

خوشحالم و با تموم کردنش هم به همون اندازه ناراحت شدم، پاییزم نارنجی تر و غم انگیز تر شد:)

بادهای پاییزی، آخرین برگ های دفتر روزهای منو با خودشون بردن و من دوباره بیشتراز قبل غرق قلم آقای معروفی شدم..

گیر کردم بین گذشته ای که نمی گذشت و آینده ای که در راه بود!

گیر کردم بین تموم واژه های این کتاب، کتابی که سی سال نوشتنش طول کشید...!

طول کشید چون قرار بود شعر باشه و فکر کنم آقای معروفی اونقدر محو شخصیت ها شد و غرقِ اندوهِ واژه های خودش، که قافیه کم اورد و آخر داستانی شد که آهسته به دلت می نشست، بدون اینکه حتی خودت بفهمی چرا و چطور؟...

خوشحالم که یک اثر دیگه از معروفی عزیزم رو خوندم و حال و هوای سالِ بلوا رو دوباره تجربه کردم، دوباره سفر کردم به سنگسر، به گذشته ها، به لحظه ها...

و باید بگم که:

ممنونم آقای معروفی عزیز که هربار با خوندن آثار ارزشمندت، اندوهی دلنشین و دوست داشتنی رو بهم هدیه میدی :)!

هزینه تماس

ریحانه پسندیده
چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴، 15:3
درحال بارگذاری..

سلام مامان قشنگِ من، سلام...

اولش خواستم یه متن خیلی رسمی بنویسم، اما دیدم اونقدر قلبت لطیفه که باید در نهایت صمیمانه بودن صحبت کنم...!

بعد تصمیم گرفتم یه نامه بنویسم و قشنگیای دنیا رو به قشنگیات تشبیه کنم و گره بزنم...

اما دیدم از همه قشنگیای دنیا، قشنگ تری....

دیدم که نمیتونم واژه هارو کنارِ هم بچینم، دیدم که چقدر قلمم در برابر وصفت ناتوانه...

برای همین سریع خودمو به اولین مغازه رسوندم تا شماره تو بگیرم و صدای قشنگت رو بشنوم....

اما اینبار صداتو ضبط میکنم، تا همیشه همراهم باشه، حتی وقتایی که از خونه دور میشم، تا وقتایی که یهو دلتنگی رو سرم آوار شد، تنها پناهم باشه...

تا دیگه هیچوقت تنها نباشم، که غم تمام وجودم رو نگیره!

اینبار صداتو ضبط میکنم مامان، قشنگ ترین صدای دنیا رو داری و منم صاحب قشنگ ترین آهنگِ دنیا میشم...

_الو، بفرمایید؟

مامان، همه دردات به جونم آخه! :)))

.

_برایِ مامآن

ریحوون.پ🍁

هنر رفتار با زنان

ریحانه پسندیده
جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴، 9:17
درحال بارگذاری..

چند وقت پیش یک اثر دیگه از آرتور شوپنهاور رو خوندم و بی نهایت ذهنم رو درگیر کرددددد

اگه آثار شوپنهاور رو بخونید شما هم مثل همه کسایی که اثارش رو می خونن متحیر خواهید شد...

آرتور فیلسوفی هست که صریح، دقیق، موشکافانه حرف می زنه....

تلخ و تاریک و غم‌انگیز :)...

اگرچه آثار شوپنهاور در طول زندگی خود تا حد زیادی ناشناخته بود، اما تأثیر عمیقی بر نسل های بعدی، متفکران و نویسندگان گذاشت.....

قشنگ ترین بخش کتاب:

و خلاصه که بعد از گذشت این همه زمان که خوندمش نمیدونمم درمورد این کتاب چی بگم!!

خلاصه که چند تا از تیکه کتاب های این کتاب رو در ادامه ملطب میذارم:))))

که با هم‌بخونیمشون و درموردشون صحبت کنیم:)

ادامه نوشته..

مردی به نام‌ اُوه

ریحانه پسندیده
دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴، 23:2
درحال بارگذاری..

مردی به نام‌ اوه، چقدر این کتاب دوست داشتنی و دل انگیز هست.....

از همان اولین ملاقات من و اوه فهمیدم که چقدر او غرق در خاطرات گذشته ی خود و اندوهِ دیرینه ایست که توان او از آن ها کمتر است....

در رمان چندین بار گفته می شود که «اوه» مردی متعلق به زمانه‌ای دور در گذشته است. اگرچه او در قرن بیست و یکم زندگی می کند، اما از نظر ذهنی در دنیایی ساکن است که دیگر در واقعیت وجود ندارد

دنیایی که در آن، یک مرد فقط زمانی مرد است که بیرون از خانه کار کند، دنیایی که نقش های کاملا مشخص و متمایز برای زنان و مردان در آن وجود دارد، و آدم ها به جای استفاده از سیستم ها و دستگاه های خودکار، کارهایشان را خودشان انجام می دهند.

از آنجایی که «اوه» محصور در خاطرات گذشته‌ی خود است، این خاطرات باعث می شوند احساسی از بیزاری و بیگانگی نسبت به همه‌ی افرادی در او شکل بگیرد که احساسی مشابه با او ندارند. اما رمان درنهایت، نشان می دهد که می توان از خاطرات گذشته برای خلق تغییراتی مثبت در دنیای پیرامون استفاده کرد...

اوه، هر بار که به فکر خودکشی می افتاد مسیری برای ادامه دادن و زیستن پیدا می کرد...

دلیلی می یافت تا خاطره ای جدید بسازد....!

خاطرات گذشته اش را در آغوش بگیرد و برای ساختن خاطراتِ جدید، نفس بکشد!....

آذر خانوم

ریحانه پسندیده
جمعه سی ام آبان ۱۴۰۴، 19:28
درحال بارگذاری..

فکرشو بکنید فردا آذر خانوم، گیس هاشو می بافه، چمدونشو برمیداره و میاد....

اونوقت این همه قشنگی و برگای نارنجی و درختا رو می بینه:)....!

قدم هاش رو آروم و لطیف برمیداره تا قلب هیچ برگی آزرده و رنجور نشه...

محوِ این همه زیبایی میشه و بعدش تصمیم میگیره که برگ ها رو نارنجی تر کنه، درخت هارو در آغوش بگیره و بیشتر از قبل پاییزی کنه... :))))

گیس های آذر خانوم اینقدر بلنده که قراره با آخرین بادهای پاییزی، عطر موهاش همه جارو پر کنه:)....

حتی فکر کردنش هم دلنشینه، مگه نه؟...

.

_ریحوون.پ🍁

خوشبحالتون:)

ریحانه پسندیده
پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۴، 22:41
درحال بارگذاری..

قفسه ی آخر کتابخونم، مخصوص کتابای قدیمیه:)....

بعضیاشون بیشتر از بیست سال سن دارن، بعضیاشون بوی جوونی های آقاجون رو میده و تعدادیشونم برای مامان بوده....

میشه حتی کتابایی هم پیدا کرد که مربوط به دوران کودکی خودم بودن:)))

قلب این کتابا اینقدر ظریفه که اگه بخوای برگه هاشونو ورق بزنی باید اونقدر آروم و لطیف ورق بزنی تا مبادا ترک برداره!...

هر برگه تکه ای خاطرات گذشته است و یادآور روزهایی که گذشت...

این بخش کتابخونه بوی قدیمارو میده، اون قدیما که شاید حال همه مون خیلی بهتر از این روزا بوده:)

قدیم هایی که زندگی ها رنگی تر بود، قلب ها نزدیک تر....

لبخند ها پر رنگ تر.... :)

امروز آروم دَرِ گوششون، بهشون گفتم: خوشبحالتون:)

.

_ هفته ی کتاب و کتاب خوانی مبآرک🌱🕊!

چالش

ریحانه پسندیده
دوشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۴، 14:13
درحال بارگذاری..

ممنون از عسل قشنگم برای دعوتتتت:)🌌💐

عمیقاااا وبلاگ همه رو دوستتت دارم و مهمون ناخونده ی وبلاگ های قشنگتونم هرچند که شاید گاهی نظر ندممم:)!

وبلاگ هایی که بیشتر مهمونشونم و نظر میدم:

عسل جانم🩷

نرگسییی💜

سمانه عزیزم(تیکه کتاب)💙

صبا نوشت:)💚

از جنس زندگی🫂

Me🫀

Mooi🌈

گلی💐

🌿take me to the rooftop

:)!

حیدرِ یغما

ریحانه پسندیده
یکشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۴، 17:33
درحال بارگذاری..

حیدر عزیزم، اون روز رو یادته که سر زدم بهت؟

اومدم و با خودم شکلات اوردم و کلی حرف....!

کلی حرف نگفته که فقط می تونستم بیام و به تو بگم...

ته همه ی حرفامم می گفتم: حیدر عزیز...

امیدوارم که فقط از حرفای من خسته نشی، امیدوارم به حرفای من گوش کنی....

بعدش تازه فهمیدم که چقدر راحت شدم از حجم اون همه حرف...

از زنجیر واژه هایی که به دست هام بسته شده بود و انگار که بدون حرف زدن باهات، یه گره کور خورده بود!

اینبار که بیام پیشت، بازم با یه بغل حرفای نگفته ، کلی بغض های کهنه و خنده های چروکیده میام...

با یه دل بارونی و اما...

اما شهری که هنوز بارون بهش سر نزده...

بازم میام حیدر عزیز...

بازم میام و از تمام روزهایی که گذشت باهم حرف میزنیم...

شایدم شکایت کنم از بارونی که چرا پاییز شده و به خاکِ دلتنگ دل هامون هنوز سرنزده...

شایدم از پرنده های تشنه لب و درخت هایی که هنوز با وجود بادها قامتشون خم نشده بگم...

اینبار کلی حرف دارم ....

_ تِراپی؟

نه؛ ممنون من حیدر یغمارو دارم:)))

🕊رِیحوون.پ

ناطور دشت(ناتور دشت)

ریحانه پسندیده
جمعه نهم آبان ۱۴۰۴، 9:39
درحال بارگذاری..

ناطور دشت یا شاید هم ناتور دشت....

کتابی بود که به خاطر گفتارِ صادقانه و رکِ بودنش به سمتش رفتم

اول برام خیلی جالب بود و شیرین، ولی بعدش که کم کم فهمیدم قضیه از چه قراره، شاید برام از شیرینی کیک کاکائویی هم تلخ تر شد!

این قصه راجب یک پسر نوجوان هفده ساله بود که به خاطر مردودی در چند درسش از مدرسه اخراج میشه!

و از ترس اینکه نمیتونه برگرده به خونه و به پدرش این ماجرا رو بگه...

چند روز در جامعه ی نابسامان و پر هرج و مرج آمریکا رها میشه...

هولدن کالفیلد نوجوانی هفده ساله بود که در لحظهٔ آغاز رمان در یک مرکز درمانی بستری هست و ظاهراً قصد داره همه ماجراهایی که پشت سر گذرونده رو را برای کسی تعریف کنه و همین کار رو هم می‌کنه و رمان نیز بر همین پایه شکل می‌گیره.

تمام ماجراهای داستان طی همین سه روزی (شنبه، یک‌شنبه و دوشنبه) که هولدن از مدرسه برای رفتن به خانه خارج می‌شه اتفاق می‌افته اون تصمیم میگیره که تا چهارشنبه که نامهٔ مدیر راجع به اخراج او به دست پدر و مادرش می‌رسه و آب‌ها کمی از آسیاب میوفته، به خونه برنگرده به همین خاطر، از زمانی که از مدرسه خارج می‌شه، دو روز رو سرگردان و بدون مکان مشخصی سپری می‌کنه و این دو روز سفر و گشت و گذار، نمادی هست از سفر هولدن از کودکی به دنیای جوانی و از دست دادن معصومیتش....

هولدن در این چند روز متوجه میشه که جامعه پیچده تر از اون چیزیه که حتی تصورش رو می کرده، جامعه ای که صرفا خیلی چیزهاش بر پایه ی ظاهر شکل گرفته...

دروغ هایی که میشنوه،چهره های نقاب زده....!

و همونجاست که شاید تصمیم میگیره نگهبان دشت باشه،ناتورِ دشت باشه و معصومیت دنیای پاک و صادق بچه هارو از پرتگاه جامعه ی بزرگسالی نجات بده....

;همه اش مجسم می کنم چندتا بچه ی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می کنن، هزار هزار بچه ی کوچیک و هیچ کی هم اونجا نیس، منظورم آدم بزرگه، غیر من. منم لبه ی یه پرتگاه خطرناک وایسادم و باید هر کسی رو میاد طرف پرتگاه بگیرم، یعنی اگه یکی داره می دوئه و نمی دونه کجا داره می ره من یه دفه پیدام می شه و می گیرمش. تمام روز کارم همینه. ناتور دشتم. می دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کار رو بکنم. با این که می دونم مضحکه.....;

سرانجام؛

ریحانه پسندیده
سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴، 21:1
درحال بارگذاری..

ولی اونقدر این شعر رو خوندم و تکرارش کردم...

خلاصه هر جایی که تصورش کنید نوشتمش....

که قاب گوشیمو خاله تبدیل به همچین شاهکاری کرد:)....

ترکیب شعرِ مولانا با دست خط خاله باعث شده که قلبم یه لبخند عمیق بزنه:))))..

.

گویند سرانجام ندارید شما...

ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم... :)!

_مولانآ♥️>>>

خاطرات تو

ریحانه پسندیده
یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴، 20:44
درحال بارگذاری..

خرمالو هارا که شُستم، انگار در کاسه ی بلوری قلبم فرود آمدند...

فرود آمدند و جا خوش کردند، در عمق قلب کوچکم...

گلدان خسته ی واژه هایم، تا لبِ سرخ خرمالو هارا دید تَرَک برداشت؛

ترک برداشت و غنچه ی سکوتی بی پایان بر ژرف روزهایم تپید..

انگار قلب من، جز آواز آشنای خش خش برگ های پاییز چیز دیگری نمی شنید...

برگ هایی که همچو ثانیه ها، فرود می آمدند و سرانجام یک فصل می شدند...

و فصل ها از پی هم می رفتند و عمر من نیز می گذشت ....

پرده ها را که باد با دست هایش نوازش کرد، پنجره ها همه انعکاسِ لبخندِ خسته ی پاییز شدند....

و من هرگز ندانستم که این خاطرات تو بودند که در کاسه ی بلوری قلبم فرود آمده اند..

چه بی اختیار مرا غرق در خود می کردند، چه بی اختیار محوشان می شدم...

خاطرات تو.. ؛

فرود آمده بودند تا تقویم بیرنگِ روزهایم را، با دست های خود، پاییز کنند...!

.

👤ریحوون.پ

دختری که رهایش کردی

ریحانه پسندیده
چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۴، 19:32
درحال بارگذاری..

دختری که رهایش کردی....

چه اسم لطیف و غمناکی، مگه نه؟

این رمان واقعا منحصر به فرد بود.... :)

ولی بذارین یک حقیقتی رو بگم!

شاید حدود یک سال پیش این کتاب رو از کتابخونه قرض کردم، با خوندن چند صفحه انگار هیچی نفهمیدم و فقط بین هجوم یه عالمه کلمه گم شدم!

برای همین نخوندمش و نخونده به کتابخونه برگشت:)!

تابستون امسال یک روز که رفتم کتابخونه، اولین قفسه ای که چشمم بهش خورد قفسه ی کتابای جوجو مویز بود و دختری که رهایش کردی انگار داشت بهم چشمک میزد...!

اما جالب اینجاست که وقتی دوباره به امانت گرفتم و خوندم اینبار هم تا صفحه ۲۵ کتاب هیچی نفهمیدم!

واقعا اعصابم خورد شد، می خواستم دوباره نخونده برگردونمش...

اما ادامه دادم، ادامه دادم...

و اینجوری شد که دیگه نتونستم دیر تمومش کنم:))))))!!!!

دختری که رهایش کردی....

یک رمان عاشقانه نوشته‌ی جوجو مویز، این رمان بعد از انتشار در سال ۲۰۱۲ نامزد بهترین رمان سال شد. در واقع، علاوه بر اینکه یک رمان عاشقانه محسوب می‌شه، شجاعت زن‌ها رو به تصویر می‌کشه...

نقطعه ی قوت این‌کتاب این هست که اگرچه یک کتابه اما...

دوتا داستان متفاوت،شخصیت های متفاوت در دو سال مختلف و در دو مکان مختلف بیان میشه

اما جوجو مویز خیلی قشنگ این دوتا داستان رو بهم دیگه پیوند میده و یه جایی بهم برخورد می کنن ......

من این کتاب رو یکبار رها کردم و حالا خوشحالم که تونستم بخونمش و جزء کتاب هایی باشه که دوستش دارم....

و اونقدر دوستش دارم که دوست دارم‌ شما هم بخونیدش و رهاش نکنید:)

حتی تیکه کتاب هاشو.... !

.

تیکه کتاب های این کتاب در ادامه مطلب هست:)))

ادامه نوشته..

لیلی نام تمام دختران زمین است

ریحانه پسندیده
چهارشنبه نهم مهر ۱۴۰۴، 16:4
درحال بارگذاری..

اولین کتابی که قراره پاییز امسال اینجااا یادگاری بمونه،به قلم خانم عرفان نظرآهاری هست...

حالا چرا این کتاب؟؟؟

چون این کتاب همیشه منو یاد پاییز می ندازه،قلم خانم نظرآهاری ویژگی و قشنگی خاص خودشو داره،اونقدر لطیف و دوست داشتنی می نویسن که از خوندن قلمشون محاله خسته بشی:))))

هر مسئله ی حتی به ظاهر ساده رو اینقدر خلاقانه به تصویر کشیدن که باورت هم نمیشه و از طرفی اینقدر نقاشی های کتاب قشنگه که یه ترکیب به یاد ماندنی ساخته...

کتاب مجموعه ای از داستان های کوتاه رو داره که هربار ماجرایی از لیلی رو تعریف میکنه و احساس میکنم میخواد به مخاطب کتاب بگه که تو لیلی قصه ی منییی:) و دقیقا دارم با خودت صحبت میکنم!

کتاب هایی که از ایشون تا حالا خوندم:

۱_نامه های خط خطی

۲_در سینه ات نهنگی می تپد

۳_لیلی نام تمام دختران زمین است..

امیدوارم که با خوندن قلم ایشون پاییزتون رو رنگی تر کنید:)🍁

این هم پادکست یکی از قصه های قشنگ این کتاب که امیدوارم گوش کنید و لذت ببرید:

هر دو در نهایت می میرند

ریحانه پسندیده
جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۴۰۴، 18:19
درحال بارگذاری..

هر دو در نهایت می میرند،یکی از غمناک ترین کتابایی هست که خوندم....

اینقدر این کتاب عمیقه که با خوندش مطمئنم در قلبتون ته نشین می شه:))))

این کتاب داستان دوتا نوجوون هست که یک شب قاصد مرگ بهشون زنگ می زنه و می گه:شما فقط تا ۲۴ ساعت دیگه زنده هستید!!

و اونجاست که تازه زندگی کردن این دونفر آغاز میشه:))))...

این کتاب به میزان بسیاری الهام بخش و احساسات برانگیزه که به ما یاداوری می کنه زندگی بدون مرگ،زندگی بدون عشق،بدون غم و دوستی معنایی نداره و حتی در یک روز هم میشه دنیای خودمون رو عوض کرد!

لطفا از کنار تیکه های این کتاب با احتیاط عبور کنید،چون مطمئنم که از خوندن این کتاب و تیکه کتاب هاش پشیمون نمی شید...

شاید حتی چند بار این کتاب رو خوندید!!

یا ممکنه مثل من و مامانم بعد از خوندنش حتی اشک توی چشمای قشنگتون بشینه!..

یا مثل خاله اینقدر از کتاب خوشتون بیاد که چند ساعته تمومش کنید!!!

این کتاب واقعا خفنه و تا همیشه قلم آدام سیلورا یادتون می مونه:)!

البته نه در ذهنتون،بلکه در قلبتون....

تیکه های این کتابِ خفن در ادامه ی مطلب،تقدیم شمآا:))))

ادامه نوشته..

رستورانِ دوست داشتنی

ریحانه پسندیده
شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۴، 13:9
درحال بارگذاری..

چند وقت پیش هم رفتیم یه رستوران که یک قسمت از دیوار اونجا با عکس اشخاص مهم تزیین شده بود

و کمتر کسی پیدا میشه که توی قلبش اثری از این افراد نداشته باشه...

و دقیقا همین جاست که فهمیدم چرا وجود این عکسا باعث شده که رستوران صمیمی و قشنگ باشه!

و فقط خواستم که بجز اینکه توی قلبم این عکسا ماندگارن، لبخند های این عکسا اینجاهم باقی بمونه:)))....!

.

.

فِرمین،موش کتاب خوان

ریحانه پسندیده
جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴، 13:53
درحال بارگذاری..

این کتاب رو از کتابخونه به امانت گرفتم....

تمام ماجرا تصادفی بود....

یک تصادفِ بی نهایت قشنگ..... :)!

رفتم سمت قفسه ای که خب اصلا قرار نبود که برم اون قسمت،چشمم افتاد به این کتاب و با خودم گفتم:چه کسی به خودش آخه این اجازه رو داده که کتابِ کتابخونه رو اینجوری داغون کنه؟

بعد یکم با دقت نگاه کردم دیدم در واقع یک نفر کتابو جویده....!!!

بعدم که عکس روی جلد رو دیدم و فهمیدم که ماجرا از چه قراره...!!

من چند روز رو مهمون حرف های فِرمین بودم،حرف هایی که جالب بود،اندوهگین و با ارزش....

فرمین از عشق،از درد،رنج و هرآنچه که در دنیای یک موش معمولی وجود نداشت گفت؛

فرمین سیزدهمین بچه ی خانواده بود(بچه ی آخر) و هیچوقت خواهر و برادر های بزرگترش برای اون از همون بچگی غذا نگه نمی داشتن...

برای همین بود که فرمین تصمیم گرفت برگه های کهنه انباری رو بخوره...

از مزه ی کاغذ ها،نوشته ها و کلمات خوشش اومد...

از مزه ی هر کلمه،هر واژه...

شاید برای همون بود یک مسیر پیدا کرد و به کتابخونه ی شهر رسید تا بتونه کتاب بیشتری بخوره.... :)!...

کم کم فهمید که خوردن کتاب ها باعث میشه تمام اون کلمات و نوشته ها در ذهنش حک بشه،پس شروع کرد به خوندن کتاب...!

من چند روز مهمون دیدگاه های فرمین بودم و از دید یک موش همه چیز رو نگاه کردم،خلاقیتِ نویسنده این امکان رو داد که تصور کنم واقعا یک موش داره باهام صحبت می کنه!

و باید گفت که اندوه،اگرچه برای هرکسی رنگ و شکل متفاوتی داره اما در نهایت باز هم اندوهه:)!

شاید اندوه از دید فرمین خاکستری رنگه،چشمای گود افتاد و لاغری داره....

شاید اندوه از نظر فرمین گوشه گیر و خسته است،گاهی دلگیره!!،

شاید فرمین اونقدر غرق اندوه بود که خودش رو اندوه می دونست:)....!

یک اندوهِ همیشگی....!

یک اندوهِ همیشگی:)!

نازنین

ریحانه پسندیده
جمعه هفتم شهریور ۱۴۰۴، 11:2
درحال بارگذاری..

چه کتاب نازنین و دوست داشتنی بود...

یک شاهکار 95 صفحه ای:)!

این دومین آثاری هست که از قلم داستایفسکی خوندم چند ساعته تمومش کردم و آنچنان عمیق بود که بعد از تموم‌شدنش غرق تمامی کلمه ها شدم:))!

داستانش خیلی غمناک بوددددد...

و به نظرم نقطه ی قدرتش این بود که از زبان یکی از شخصیت های کتاب تعریف می شد ...

باید بگم که خوندنش به شدت پیشنهاد میشه و جز اون کتاب هایی هست که به اندازه هزار صفحه حرف برای گفتن داره..

وقتی که از کتاب فروشی این کتاب رو خریدم خانومِ کتابدار بوک مارک این کتاب رو هم بهم داد:)))!

الانم چسبوندمش به قفسه ی کتابخونه تا همیشه داستان نازنین برام نازنین ترین بمونه!...

انشایِ قدیمی؛

ریحانه پسندیده
یکشنبه دوم شهریور ۱۴۰۴، 17:11
درحال بارگذاری..

چند وقت پیش کتاب نگارش دوران ابتداییم رو پیدا کردم...!

مهم تر از همه فهمیدم که عجب خط داغونی داشتم...😅

و این به نظرم قشنگ ترین انشایی بود که نوشتم:)!

نیاز دارم که جمله آخرش رو به یه جایی بچسبونم،یه جایی که جلو چشمم باشه ....

و همیشه یادم بمونه که زندگی شیرین و تلخ دارد اما شیرینی زندگی شیرین تر از عسل و تلخی زندگی اصلا تلخ نیست:)!

زیاد بهش فکر نکن

ریحانه پسندیده
دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۴، 9:42
درحال بارگذاری..

قراره یک‌ کتاب روانشناسی خفن بهتون معرفی کنم که البته حجم چندانی نداره و حرف های مبهم هم نمی زنه!!

شما می تونید این کتاب رو در طی چند روز بخونید...

به نظرم هرکسی در زندگی نیاز داره که یک نفر بهش بگه:زیاد بهش فکر نکن...

می گذره،ابرها میرن کنار،درست میشه:)!

حالا اگه قرار باشه که با این کتاب یاد بگیریم که خودمون به خودمون کمک کنیم پس این کتاب می تونه خیلی ارزشمند باشه دیگه؟...

کتاب زیاد بهش فکر نکن نوشته نیک ترنتون هست و انتشارات شمعدونی این ۲۳ تکنیک جهت رفع آشفتگی های ذهنی رو منتشر کرده!

طبق آمار استرس و اضطراب یکی از مشکلات و اختلال هایی هست که ما به خصوص در زندگی امروزه،مرتبا با صورت روزانه باهاشون درگیر هستیم.اضطراب منشا بسیاری از گرفتاری و اختلال های روانی و جسمانی برای انسان هست و ریشه ی بسیاری از سرطان ها و بیماری در همین حس دائمی نهفته شده!!

این کتاب کمک می کنه که در آشفتگی های ذهنی غرق نشیم،شش فصل داره و خلاصه هر فصل در پایان هر فصل نیز به شما ارائه داده میشه...

کتاب دارای تمریناتی عملی و مفید برای رفع آشفتگی،استرس،نشخوار فکری و... هست...

زیرا انسان به صورت غیرارادی به نشخوار فکری و ببش از حد فکر کردت دچار میشه و نمی دونه که چقدر به خودش آسیب وارد میشه!

و این کتاب سعی داره که ما رو از بند نشخوار فکری آزاد کنه پس با نیک ترنتون و ۲۳ تکنیک او همراه بشید ....

اما در نظر داشته باشید که فقط و فقط این خودتون هستید که در نهایت می تونید به خودتون کمک کنید و مقدار استرس و اضطراب خودتون رو به حداقل ممکن برسونید!

اما این تکنیک ها در این راه بهتون قراره کمک بکنن تا زودتر به هدفتون برسید

ادامه مطلب بهترین تکنیک این کتاب رو که به خودم خیلی تاحالا کمک کرده بهتون گفتم...

تازه چندتااا از تیکه کتاب های این کتاب هم هست:)....!

خلاصه که زیاد بهش فکر نکن رفیق!....

درست میشه:)!

ادامه نوشته..

چایی؛

ریحانه پسندیده
یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۴، 17:4
درحال بارگذاری..

اینجااااارو نگاه کنیدددددد:))))))

.

دارم در دنیای جیبیلی ها هم چایی می خورم☕️:)!!

گاهی اوقات هم می شینم و با خودم فکر می کنم اگه چایی نبود واقعا چه قدر زندگی سخت تر می شد:)....

مگه نه؟

.

♡☕️🌱

بویِ نور

ریحانه پسندیده
جمعه دهم مرداد ۱۴۰۴، 16:54
درحال بارگذاری..

من نمیدانم که تابستان در نگاهِ صبح،از نگاه گلبرگ ها و دشت ها،یا اصلا در نگاه مبهم فردا چه رنگی دارد،چه شکلی دارد؟...

یا اینکه آغشته به چه رنگیست؟...

نمیدانم که تا کنون چه تعاریفی برای تابستان نوشته اند،چه واژه هایی را صرف تفهیم روزهای تابستان به کار برده اند و چه واژه هایی را سروده اند....

برای من تابستان واژه ای ساده و دوست داشتنیست،واژه ای که آغوشِ گرم و مادرانه ی خود را گشوده است و یادآور این حقیقت است که او دوست دارد که در آهنگِ چشم های تیله ای او غرق شوم؛

برای من تابستان همیشه واژه ای صمیمی و ساده خواهد بود،آنقدر صمیمی که می توانم با او در کنارِ شیرینی خنده هایش،تکه ای از اندوهِ گذشته را به حال خود رها کنم؛

تابستان برایم همان دیرینه دوستی خواهد ماند که با دسته گلی از زندگی،به دیدار من می آید و با او به مهمانیِ لحظه ها می رویم و چاشنیِ زیستن را در امتدادِ ثانیه ها لمس می کنیم...

تابستان برایم تا همیشه همان قاچ های هندوانه و بازیِ کودکانه ی آفتاب و سایه ها به روی سطح ملتمس گونه های سرخِ زمین خواهد بود...

برای من تابستان،یادآورِ بویِ نور خواهد ماند؛

.

✍️رِیحوون.پ

جایِ خالیِ سُلوچ

ریحانه پسندیده
سه شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۴، 23:5
درحال بارگذاری..

"جای خالی سلوچ"....!

از همون اول هم که اسمش به گوشم خورد انگار کلی غم و غصه نشست روی قلبم....

آخه میدونی؟....

جای خالی بعضی چیزا دیگه پر نمیشه.....

شاید بگی :عیبی نداره،می گذره،درست میشه...

بالاخره فراموش میکنم!

ولی باور کنید،باور کنید این یه حقیقت تلخِ زندگیه که جای خالی کسایی که دوستشون داریم،خاطراتی که یه روز زندگیشون کردیم....

آره،جای خالیشون پر نمیشه؛

مثلِ جایِ خالی سلوچ؛

وقتی که فهمیدم سلوچ یعنی چی،تازه فهمیدم که محمود دولت آبادی چه اسم پر مفهوم و عمیقی برای اسم کتاب انتخاب کرده!

سلوچ یعنی عشایر!

به معنای کوچِ سالیانه ی عشایر به مناطق کوهستانی برای زندگی بهتر...!

و اگرچه که شخصیتی به نامِ سلوچ در داستان وجود داره اما سلوچ مفهومی فراتر از یک اسم داره!

نوعی نمادِ تغییر،تحول...!

نوعی رفتنِ به اجبار،تحمل سختی ها...

مرگان، همسر سلوچ و فرزندانشان، عباس، ابراو و هاجر، شخصیت‌های اصلی این داستان هستن و داستان زندگیشون در دل این کوچ و سختی‌ها روایت میشه...

کتاب جای خالی سلوچ، رمانی نوشته ی محمود دولت آبادی که اولین بار در سال 1358( 1979 میلادی) انتشار شد.این رمان اونقدر شکوهمند و زیباست که در زمره ی مهم ترین آثار در ادبیات مدرن ایران قرار گرفته و به تلاش ها و سختی های بی پایان زنی فقیر می پردازد که پس از ناپدید شدن ناگهانی و بدون توضیح همسرش سلوچ، به همراه فرزندانش در روستایی دورافتاده در ایران زندگی می کنند. این کتاب با نثر شاعرانه و در عین حال بی پرده ی دولت آبادی، فراز و نشیب های زندگی شخصیتی را روایت می کند که مجبور است با تمام توان، با فساد سیاسی، استبداد و فقر موجود در دنیای پیرامون خود دست و پنجه نرم کند. این زن، هم عاشق سلوچ است و هم به خاطر غیبت ناگهانی شوهرش، از او بسیار عصبانی است. کتاب جای خالی سلوچ، با هنر و زیبایی هر چه تمام تر، جامعه ای را به تصویر می کشد که میان گذشته و آینده گیر افتاده است؛ گذشته و آینده ای که توسط بی عدالتی و زورگویی، گروگان گرفته شده اند....

اگرچه رمانی طولانیه اما همین که شروع کنید به خوندن دیگه نمی تونید از خوندن دست بکشید،دیگه نمی تونید کتاب رو کنار بذارید!

و همه ی این ها به خاطر قلم بی نظیرِ آقای دولت آبادی هست و شمارو محکوم به مجذوب شدنِ قلم خودش میکنه:)!....

تیکه کتاب های این کتابِ فوق العاده تقدیم نگاهتون اما....

لطفا صرفا فقط به خوندن چندتا از تیکه کتاب های این کتاب اکتفا نکنید،این‌کتاب ارزش این رو داره که حتی چندین بار متمادی خونده بشه!... :)))

باید تک به تک واژه های این کتاب،در آغوش کشیده بشه...!

ادامه نوشته..

خیلی درد میکند؛

ریحانه پسندیده
جمعه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۴، 16:51
درحال بارگذاری..

از دادنِ کتابی به دیگری

که زیرِ جملاتش خط کشیده‌ام

خجالت می‌کشم

گویی که زخم‌هایم را به دیگری داده باشم،

انگار که بگویم؛

"ببین این قسمت از زخم‌هایم خیلی درد می‌کند..."

👤تورگوت اویار

•تیکه کتابِ این عکس از کتابِ سال بلوا

به قلم عباس معروفیست:)!•

احتمالِ گریستن؛

ریحانه پسندیده
چهارشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۴، 7:40
درحال بارگذاری..

دیگر نمیدانم چی چیزی حالِ بیمارِ مرا خوب میکند،دیگر نمیدانم!

از بس که در این حالِ بد گیر کرده ام،دیگر اصلا نمیدانم حالِ خوب یعنی چه؟....

از خودم مدام می پرسم:آخرین باری که واقعی خندیدی کی بود؟آخرین باری که واقعا حالت خوب بود،کی بود؟....

و هر بار به جواب های پوچ می رسم....

دیگر یادم نیست.... دیگر یادم نیست....!

یادم نمی آید این آخرین بارها را،حتی به غلط...

حتی به دروغ...!

گذشته از این ها،قبل ترها که اندکی گریه می کردم،آرآم میشدم،سبک میشدم،کمی از ان حجم اندوه را رها می کردم...

حتی برای مدتی هرچند کوتاه....!

ولی الان.....

میدانم که دیگر با گریه کردن نیز آرآم نمیشوم،سبک نمیشوم:)...

مثل ابر بهاری گریه میکنم و آسمان تقویم بی بهارم آبی نمیشود...!

دیگر این غم ها با اشک ریختن هم حل نمیشوند:)...

این تشویش،اضطراب؛

سکوت،حسرت،تنهایی؛

چگونه حل شوند؟...

چگونه...؟

ولی احتمال گریستن من هنوز هم بسیار است،اگرچه که میدانم پس از این گریستن،نه دردی دوا میشود،نه غمی می رود و نه دلم....

دلم دیگر سبک نمیشود....

میدانم؛

.

|برای این روزهای سخت|

👤رِیحوون.پ

رَعنا

ریحانه پسندیده
سه شنبه دهم تیر ۱۴۰۴، 12:4
درحال بارگذاری..

(این پست را تقدیم میکنم به تمامی دختران و زنان قوی وطنم ایران و تمامی شهدایی که در این خاک جوانه زدند،سبز شدند و جاویدان...)

کتاب رعنا؟....

رعنا رمانی اجتماعی و عاطفی نوشته خانم مژگان شیخی درباره زندگی دختری است که همراه با ناملایمات و سختی‌ها رشد می‌کند.

جدایی پدر و مادر،زندگی کردن برای مدتی کوتاه با مادربزرگ،معصومیت های بی پناه....

دور شدن از تکه هایی از زندگی که برای توست...

رعنا دختری است که در کودکی پدرو مادرش از هم جدا شده‌اند. او در خانه پدر و نامادری خود بزرگ می‌شود و مشکلات زیادی را پشت سر می‌گذارد. رعنا سرانجام با پسری آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند و وارد ماجراهای تازه‌ای می‌شود. داستان، از دهه چهل در شیراز شروع می‌شود و تا پس از جنگ تحمیلی ادامه می یابد. رعنا سعی می‌کند در میان همه آشفتگی‌ها راهش را پیدا کند و سختی‌ها را پشت سر بگذارد......

که سعی میکند در برابر توفان حوادث،تسلیم نشود و ادامه دهد...!

.

_برای خوندن تیکه کتاب های این کتاب با ادامه مطلب همراه باشید🌱

ادامه نوشته..

وطن،در دلِ آدمی باید باشد؛

ریحانه پسندیده
چهارشنبه چهارم تیر ۱۴۰۴، 15:11
درحال بارگذاری..

من ایران را دوست دارم؛

چون شعر دارد

و هنر دارد

تاریخ دارد

وسوسه ماندن دارد

وطن؛

در دلِ آدمی باید باشد🫀🌱؛¡

چه فرقی داره آخه؟

ریحانه پسندیده
یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۴، 15:15
درحال بارگذاری..

شرق و غرب و جنوب و شمال....

برات بی معنی میشه وقتی که همه ی ایران یه تیکه از وجودته...!

وقتی که وجب به وجب این خاک رو دوست داری،عاشق آسمونش باشی،وقتی که .....

چه فرقی داره آخه؟هر پهپادی که دارن میزنن هر خونه ای که آوار میشه،هر اشکی که ریخته میشه انگار برای خودت داره اتفاق میوفته...🥀!

ایران

ریحانه پسندیده
جمعه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۴، 8:7

دریغ‌ست ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

همه جای جنگی سواران بدی

نشستنگه شهریاران بدی

کنون جای سختی و رنج و بلاست

نشستنگه تیز چنگ اژدهاست...

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم!

_فردوسی...

سردرگم،آشفته،پریشون

ریحانه پسندیده
شنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۴، 20:11
درحال بارگذاری..

اگه بهم بگن این روزا رو چه جوری میگذرونی؟

بهشون میگم سردرگم،آشفته،پریشون....

انگار که گم شدم، و حتی نمیدونم کدوم خیابون....

مثل بچه ای که دست مامانش رو رها میکنه و گم میشه....

بعد هم میزنه زیر گریه.....

اون وقت شاید یک نفر پیدا بشه و بهش بگه:چی شده بچه جون؟ناراحت نباش،بیا این شکلات رو بگیر،ناراحت نباش،اشکاتو پاک کن.....

تازه مامان اون بچه اینقدر دنبال بچه اش می گرده که بالاخره پیداش میکنه،دعواش میکنه و میگه:مگه نگفتم دستمو رها نکن؟....

مگه نگفتم کنارم بمون؟

در نهایتم با یک لبخند بغلش میکنه و میگه:خدارو شکر...‌

ولی خب میدونی چیه؟

انگار هیچکس قرار نیست از من بپرسه:چی شده؟ناراحت نباش،همه چی درست میشه!.....

انگار هیچکس دنبال من نمی گرده،هیچکس منو قرار نیست پیدا کنه.......

پیدام کنه و بگه:مگه نگفتم کنارم بمون؟....

مگه نگفتم که دستمو رها نکن.....؟

خیلی خب بسه دیگه،اشکاتو پاک کن.....

.

.

👤ریحوون_پِ