ناطور دشت یا شاید هم ناتور دشت....

کتابی بود که به خاطر گفتارِ صادقانه و رکِ بودنش به سمتش رفتم

اول برام خیلی جالب بود و شیرین، ولی بعدش که کم کم فهمیدم قضیه از چه قراره، شاید برام از شیرینی کیک کاکائویی هم تلخ تر شد!

این قصه راجب یک پسر نوجوان هفده ساله بود که به خاطر مردودی در چند درسش از مدرسه اخراج میشه!

و از ترس اینکه نمیتونه برگرده به خونه و به پدرش این ماجرا رو بگه...

چند روز در جامعه ی نابسامان و پر هرج و مرج آمریکا رها میشه...

هولدن کالفیلد نوجوانی هفده ساله بود که در لحظهٔ آغاز رمان در یک مرکز درمانی بستری هست و ظاهراً قصد داره همه ماجراهایی که پشت سر گذرونده رو را برای کسی تعریف کنه و همین کار رو هم می‌کنه و رمان نیز بر همین پایه شکل می‌گیره.

تمام ماجراهای داستان طی همین سه روزی (شنبه، یک‌شنبه و دوشنبه) که هولدن از مدرسه برای رفتن به خانه خارج می‌شه اتفاق می‌افته اون تصمیم میگیره که تا چهارشنبه که نامهٔ مدیر راجع به اخراج او به دست پدر و مادرش می‌رسه و آب‌ها کمی از آسیاب میوفته، به خونه برنگرده به همین خاطر، از زمانی که از مدرسه خارج می‌شه، دو روز رو سرگردان و بدون مکان مشخصی سپری می‌کنه و این دو روز سفر و گشت و گذار، نمادی هست از سفر هولدن از کودکی به دنیای جوانی و از دست دادن معصومیتش....

هولدن در این چند روز متوجه میشه که جامعه پیچده تر از اون چیزیه که حتی تصورش رو می کرده، جامعه ای که صرفا خیلی چیزهاش بر پایه ی ظاهر شکل گرفته...

دروغ هایی که میشنوه،چهره های نقاب زده....!

و همونجاست که شاید تصمیم میگیره نگهبان دشت باشه،ناتورِ دشت باشه و معصومیت دنیای پاک و صادق بچه هارو از پرتگاه جامعه ی بزرگسالی نجات بده....

;همه اش مجسم می کنم چندتا بچه ی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می کنن، هزار هزار بچه ی کوچیک و هیچ کی هم اونجا نیس، منظورم آدم بزرگه، غیر من. منم لبه ی یه پرتگاه خطرناک وایسادم و باید هر کسی رو میاد طرف پرتگاه بگیرم، یعنی اگه یکی داره می دوئه و نمی دونه کجا داره می ره من یه دفه پیدام می شه و می گیرمش. تمام روز کارم همینه. ناتور دشتم. می دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کار رو بکنم. با این که می دونم مضحکه.....;