رَعنا
ریحانه پسندیده
سه شنبه دهم تیر ۱۴۰۴، 12:4
درحال بارگذاری..
_همهچیز رو به راه بود که ناگهان سرنوشت مسیر دیگری را برایم رقم زد.
_نمیتوانستم محبتش را از دلم بیرون کنم.
_آدم بعضی وقتها چیزهایی از خودش میبینه که برای خودشم عجیبه.»
_فکر کردم آدمها در شرایط خاص چه کارهایی ممکن است بکنند؛ کارهایی که خودشان هم بعدها باورشان نمیشود.
_هرچقدر او به من کممحبت بود، من دوستش داشتم. دلم واقعاً برایش تنگ شده بود. به او نیاز داشتم؛ درست برعکس او.
_همیشه در جمع بودم و تنها
_خیلی دلم میخواست یک بار دیگر داخل آن خانه شوم. در همان اتاقی که من و مادربزرگم باهم مینشستیم، حرف میزدیم و غذا میخوردیم، بنشینم. هر گوشهٔ آن خانه برایم خاطره بود، ولی حالا دیگرمتعلق به کسی دیگر بود.