رِیحوون نوشت🌱

رِیحوون نوشت🌱

که حرف هایم،بعد از من،به یادگار می مانند!....

رَعنا

ریحانه پسندیده
سه شنبه دهم تیر ۱۴۰۴، 12:4
درحال بارگذاری..

_همه‌چیز رو به راه بود که ناگهان سرنوشت مسیر دیگری را برایم رقم زد.

_نمی‌توانستم محبتش را از دلم بیرون کنم.

_آدم بعضی وقت‌ها چیزهایی از خودش می‌بینه که برای خودشم عجیبه.»

_فکر کردم آدم‌ها در شرایط خاص چه کارهایی ممکن است بکنند؛ کارهایی که خودشان هم بعدها باورشان نمی‌شود.

_هرچقدر او به من کم‌محبت بود، من دوستش داشتم. دلم واقعاً برایش تنگ شده بود. به او نیاز داشتم؛ درست برعکس او.

_همیشه در جمع بودم و تنها

_خیلی دلم می‌خواست یک بار دیگر داخل آن خانه شوم. در همان اتاقی که من و مادربزرگم باهم می‌نشستیم، حرف می‌زدیم و غذا می‌خوردیم، بنشینم. هر گوشهٔ آن خانه برایم خاطره بود، ولی حالا دیگرمتعلق به کسی دیگر بود.