رِیحوون نوشت🌱

که حرف هایم،بعد از من،به یادگار می مانند...

رِیحوون نوشت🌱

مرگ‌ ایوان ایلیچ

از این‌که بگذری خواه صبح بود خواه شب و جمعه بود یا یکشنبه ابداً تفاوتی نداشت. همه‌اش همان درد جانسوز بود که اندرون او را می‌جوید و یک لحظه آرام نمی‌شد و نیز آگاهی به این‌که جان پیوسته و بی‌امید به بازگشت از کالبدش بیرون می‌رفت

صحبت از زندگی... و مرگ است. پیش از این زندگی بود، ولی دارد می‌رود. می‌رود و من نمی‌توانم نگهش دارم

چه‌طور ممکن است که زندگی این‌قدر پوچ و بی‌معنا و پلید باشد

گاهی شرار امیدی در دلش می‌درخشید و گاهی دریای آشفتهٔ ناامیدی بود

می‌خواهم این‌قدر عذاب نکشم. می‌خواهم زندگی کنم

زندگی یک رشته رنج‌هایی بود که مدام شدیدتر می‌شد و با سرعت پیوسته فزاینده‌ای به‌سوی پایانش، که عذابی بی‌نهایت هولناک بود می‌شتابید

«تمام آن‌چه برایش زندگی کرده‌ای و می‌کنی دروغ است و فریبی که زندگی و مرگ را از تو پنهان می‌دارد.»

در آغاز زندگی‌ام یک نقطهٔ روشن وجود داشت و بعد از آن پیوسته رو به ظلمت پایین می‌روم و پیوسته بر سرعت سقوطم افزوده می‌شود

می‌پرسید: «ولی آخر این‌همه رنج برای چیست؟» و ندا جواب می‌داد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین.

ریحانه پسندیده
دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴
23:1
درحال بارگذاری..