مرگ ایوان ایلیچ
از اینکه بگذری خواه صبح بود خواه شب و جمعه بود یا یکشنبه ابداً تفاوتی نداشت. همهاش همان درد جانسوز بود که اندرون او را میجوید و یک لحظه آرام نمیشد و نیز آگاهی به اینکه جان پیوسته و بیامید به بازگشت از کالبدش بیرون میرفت
صحبت از زندگی... و مرگ است. پیش از این زندگی بود، ولی دارد میرود. میرود و من نمیتوانم نگهش دارم
چهطور ممکن است که زندگی اینقدر پوچ و بیمعنا و پلید باشد
گاهی شرار امیدی در دلش میدرخشید و گاهی دریای آشفتهٔ ناامیدی بود
میخواهم اینقدر عذاب نکشم. میخواهم زندگی کنم
زندگی یک رشته رنجهایی بود که مدام شدیدتر میشد و با سرعت پیوسته فزایندهای بهسوی پایانش، که عذابی بینهایت هولناک بود میشتابید
«تمام آنچه برایش زندگی کردهای و میکنی دروغ است و فریبی که زندگی و مرگ را از تو پنهان میدارد.»
در آغاز زندگیام یک نقطهٔ روشن وجود داشت و بعد از آن پیوسته رو به ظلمت پایین میروم و پیوسته بر سرعت سقوطم افزوده میشود
میپرسید: «ولی آخر اینهمه رنج برای چیست؟» و ندا جواب میداد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین.